|
|
|
|
خواب مارال
هوا گرگ و میش بود که مارال از خواب بیدار شد ، به آرامی آراز را تکان میداد ، آ... را....ز – آ...را...ز دیرت میشود عزیزم ، بیدار شو . الیاس منتظرت است که باید به دریا بروی ، آ...را...ز بیدار شو عزیزم . مارال پنجره را باز کرد تا هوای سرد بیرون ، نیشگونی بر اندام آراز بزند و لحاف را از روی آن کشید و خود را بر روی آراز انداحت و شروع به جست و خیز کرد ، دست و سینه های آراز را مچاله میکرد . مارال تازه عروسی بود که امیدهایش را بر دنیای آراز بنا میکرد و ختده های آراز و مارال بود که فضای اتاق را پر میکرد و تا فاصله های دور میرفت . آراز سینه های ستبر و بازوانی موج شکن داشت که مارال به هنگام نوازش آن می گفت :آراز، تو که دریا را با سینه ات حمل کرده ای ، ببین ، امواج آن را با دستهایش نشان میداد و اما آراز بود که با یک نیروی ساده ، مارال را در هوا به طرفی میراند و باز قصه عشق ، تنیدن جسم در جسم و آمیزش روح در روح ، دوست داشتن و عشق بود که بر لبهای آراز و مارال نقش می بست . آراز تو دیرت شده است ، تا من چیزی آماده کنم ، شما لوازم صیدت را آماده کن . آراز به انبار رفت و چکمهه هایش را همراه با تور ماهیگیری و قلابهایش را برداشت و گونی پلاسستیگی بزرگی را نیز روی هم انداخت و همه چیز را محکم بست . برگشت و عجله کرد که دیرش شده است و به نوشیدن یک کاسه چایی داغ اکتفا کرد .اشگ در چشمان مارال حلقه زد. مارال چرا رنگت پریده است ؟ مارال نگرانی خود را پنهان میکرد . آراز گفت : بگو عزیزم چی شده است ؟ آراز میدانی من دیشب نتوانستم بخوابم . جان ما را به لب آوردی مارال ، بگو ، زودتر بگو ..... دیشب خواب دیدم که دریا طوفانی بود .... بعد چی شد ؟ چکمه های شما را آب برد. آراز خنده ای از ته دل بر آورد و مارال را در آغوش کشید و او را محکم در میان بازوان نیرومندش فشرد . مارال در خود احساس آرامشی کرد و با بوسه بر لب و گونه های آراز ، از او خدا حافظی کرد . خدا حافظ عزیزم، خدا حافظ. بسلامت بر گردی ، خدا پشت و پناهت ، چشم درراهم آراز. آراز موتورچوپا را ، دو ، سه بار بر هندل زد . گویا موتور نیز خواب مارال را تائید میکرد که نمی خواست براحتی روشن شود . آراز دستی بر شمع و سیمهای آن میکرد ، روغن و بنزین آن را دوباره ورانداز کرد و موتور را بر سرا شیبی هدایت کرد و با سرعت میدوید و موتور را همراه خود می برد که با یک جستی بر روی آن ، توانست آن را روشن کرد . آراز سر بر گرداند و لبخند بر لب دستی تکان داد ، مارال تا انتهای دیدش آنرا با نگاههای خود بدرقه میکرد . هوا گرگ و میش بود ، سردی هوا گونه های مارال را نیش میزد ، احساس تنهایی میکرد ، مارال برگشت تا قبل از بستن در ، نگاهای عمیقی به آن دور ، دورها انداخت . هنوز هم احساس میکرد نگاههای آراز دارد او را می پاید . آراز خواجه نفس را به سوی گمیشان می تاخت تا به موقع به الیاس برسد و از آنجا با وانت بار به دریا رود . لحظه ها به کندی میگذشت ، مارال در تب و تاب تنهایی بی قرار بود ، تمام رخت خوابها را جمع جور کرد و اتاق را سر و سامانی داد . روشنایی خورشید بالا و بالاتر می آمد که صدای در ، سکوت را شکست و بیکه با یک سطل برنجی ، زودتر از معمول به بیرون زد و راه طویله را گرفت تا گاوهایش را بدوشد. مارال سینه اش را به جلو آورد و صودتش را کاملا بر شیشه پنجره چسباند تا آواز بیکه را به هنگام دوشیدن گاوش بهتر بشنود . الیاس منتظر آراز بود .از دورآراز را دید که موتورش را کشان کشان به طرف منزلش می آورد. مهم نیست آراز ..... مهم نیست ..... البته به موقع رسیدی ، موتور را بده به من تا آنرا در گاراژ بگذارم . آراز نفسی تازه کرد و ماهیچه های سر و گردن را چرخاند و صدایی به استخوانهای تر قوه داد . رفیق چی شده بود ؟ نه الیاس ، گویا موتور هم با ما سر ناسازگاری دارد ، امروز دمار از روزگار ما درآورد . مهم نیست آراز ، مهم نیست ... الیاس مدتها بود که وانت بارش را روشن گذاشته بود تا موتورش گرم شود ، آراز تمام اسبابش را پشت وانت نهاد و هر دو از طرف گمیشان به طرف دریا روانه شدند . هوا صاف و دریا آرام بود ، حواصیلهای کنار دریا بر فراز کومه ها به پرواز در آمده بودند ، نیزارهای ساحل ، در آبهای کم عمق کناره ها، تکانی نمی خوردند ، همه چیز آرام پیش میرفت . آراز چه هوای مناسبی است ، امروز امیدوارم شانس به ما رو کند .... آراز در حالیکه لبخند بر لب داشت گفت : الیاس ، میدانی امروز مارال چه می گغت ؟ تعریف کن ببینیم ، چه میگفت ؟ خواب دیده که دریا طوفانی است . هر دو با صدای بلند خندیدند . حواست را جمع کن آراز .. گویا سیاست تمام نو عروسان است که می خواهند به شکلی شوهرشان را در نزدشان نگه دارند ... و صدای خنده های الیاس و آراز است که سکوت را می شکست و آرامش مرغابیها ی داخل نیزار را برهم میزد و آنها را گروه ، گروه به انتقال مکان مجبورشان می ساخت . آراز داشتی میگفتی ، دنباله خواب مارال چی شد ؟ بعد تعریف میکرد که ، چکمه های من را آب برده است . الیاس در حالیکه خنده هایش را از ته دل شلّیک میکرد ، می گفت که دریا چاره ای جز این ندارد که به چکمه های شما راضی گردد ، چونکه سالهاست حتّی یک تکه طناب کهنه را در بیداری به آن نمی بخشی . قایق آرام ، آرام از ساحل دور میشد ، الیاس و آراز پارو را به آرامی حرکت میدادند ، گاهی موجی آرام می آمد و قایق را از بلندای دامنه اش به سراشیبی سوق میداد و کار پارو زدن را آسانتر می ساخت . الیاس تور ماهیکیری را در آب رها کرده بود و هر دو سعی میکردند که به سویی روند ، هم صید بیشتر باشد و هم اینکه از نظر دید احتمالی انتظامات بدور بمانند . آفتاب بالا زده بود و تنها شعاع نور آن بود که با امواج ملایم سطح آب در هم می آمیخت و با وزش نسیم ملایم دریا ، صفحه زرین و نیلگونی را با دامنه های کوتاه می ساخت که قایق آراز و الیاس بر روی آن به آرامی می رقصید و به جلو رانده میشد. آراز یک لحظه مارال را در نظر آورد که دریای نیلگون آبی را در چشمان خود جا داده بود و به هنگام بیداری در صبح با رقص نور در آن ، آراز را در خود شناور می ساخت . الیاس با تلنگویی بر بدنه قایق ، آراز را به خود آورد . آ...را...ز.. کجایی رفیق ، کشتی ات که هنوز غرق نشده . نه الیاس ، فقط یک لحظه در فکر مارال بودم ... ول کن آ...را...ز ، ماه هم زن و بچه داریم ، هفت تا قد و نیم قد هم دور بر آن می پلکند . میگن آب کوزه تازه سرد است ، کار دنیا را باش ، آراز ، فرزند دریا را دارد ، طوفان مارال از جا میکند ، و شلیک خنده های الیاس است که آراز را نیز همراه خود می سازد و پاروها را با توان بیشتربه حرکت در می آورند . راست میگی الیاس ، دست خودم نیز نبود . آراز ، تا حالا همه چیز ما شده مارال ، آب دریا را گفتی که چشمان مارال است . ماهی سفید می گیریم ، میگی ساق پای مارال است . رقص مار ماهی نیز ، بی شباهت به رقص کمر مارال تخواهد بود . حالا بگو که چی کم داریم ؟ ما را بگو ، چرا آمده ایم به دریا ، اصلا می رفتیم با قایقمان کنار مارال می نشستیم و پارو می زدیم . آراز با گوشه چشمانش از زیر الیاس را می پایید و از سخنان کنایه آمیزو نیشگون الیاس هرگز در آمان نبود و الیاس مرد با تجربه و کهنه کاری بود که در کوران زندگی آبدبده شده بود و آراز هرچه داشت از او بود . الیاس رفیق شوخ طبع و مهربانی بود که قلبش در سینه برای یک ذره بدی به کسی نمی تپید . آراز از حرفهای او هرگز نمی رنجید و الیاس نیز می دانست که آراز مرد میدان است . نیمی از شخصیّت آراز را خودش ساخته بود و در کنار او با احساس و آرامش بیشتری کار می کرد . الیاس رو به آراز کرد و گفت : یواش ، یواش تور را جمع می کنیم و به کناره های ساحل می رویم تا به کومه نزذیکتر شویم . شما آماده شو و از آن طرف طنابها را بکش تا حلقه تور جمع شود . آراز با بازوان نیرومندش آخرین تلاشهاای خود را میکرد و هرچه به حلو میرفتند ، تور را به طرف خود می کشیدند و حلقه تنگ تر میشد . الیاس چنان چستو چالاک بود که به هنگام کشیدن تور ، دستانش بطور خارق العاده ای حرکت میکرد ، سطح آب در این ناحیه بعلت کشش تور بر هم خورده و تعادل آراز و الیاس را مشکلتر می ساخت ، دهانه تور در دستهای آراز و الیاس جمع شده بود و با آخرین رمق های خود حلقه های باقیمانده را به داخل قایق می کشیدند که هورای الیاس و فریاد شادی آراز ، همراه با توده ای از ماهیهای سفید ، حواصیلهای اطراف خود را نیز مست کرده بود و قایق ، آرام ، آرام به طرف ساحل کشیده می شد و در داخل آبهای کم عمق کنارها سینه بر نیزار سائید و تمامی اسباب و ماهیها به داخل کومه ای انتقال یافت . آراز رفت چایی درست کند ، گاز پکنیک را روشن کرد و کتری پر از آب را نیز بر روی آن جا داد و مدتی نگذشت که چایی آماده شد . الیاس ، الیاس ، بیدار شو ، بیدار شو .....الیاس ، خرو پفت را بگذار ببعد ، چایی آماده است . بیدار شو نوش جان کنیم . الیاس در حالیکه دراز کشیده و دست چپش را نیز از زیر تکیه گاه سرش کرده بود ، چایی را سر کشید . آراز ، ابنطور که هست ( آو ) ما بد نشده است و لازم نیست به شفق بمانیم ، ولی بهتر است به کومه مراد دایی سری بزنیم تا حالی ساز و کوک کنیم و هم شاید به کمک احتیاح داشته باشد . از میان نیزارها گذ شتند و چند کومه را نیز پشت سر نهادند و حالا رسیده بودند به کومه مراد دایی ، که الیاس با یک سرفه بلند و دو سرفه کوتاه ممتد فهماند ، از پشت در آشنایی می آید .... مراد دایی ، مراد دایی ، هستی ؟ الیاس بیا تو . الیاس حصیر دم در را به کناری زد و از پشت سر آن ، آراز نیز خود را کمی خم کرد . سلام مراد دایی ، سلام الیاس ، آراز سلام . چه عجب ، یاد ما فقیر و فقرا کردید. در کلبه ما رونق اگر نیست ، صفا هست . خوش آمدی آراز .... مراد فتیله سیاهی را در چراغ نسبتا کوتاه بر روغن جامد حیوانی نشانده بود و آرام ، آرام می سوخت .جریان هوای دم کرده اتاق ، قامت راست شعله آنرا نوازشی میداد ، پنجه پای راست در پاشنه پای چپ گره خورده بود و با یک نیم قوسی بر تنه ، سر را بر بالین چرکین گلداری لم میداد . انگشتان دست راستش از زیر توشط یک سیم گداخته به کمک دست چپش می آمد که در آن لوله باریکی از جنس نی بر یک (چلمی ) تعبیه شده بود و مابین انگشتانش انرا ماهرانه بر آتش میگرفت و لب بر لب نی نهاده ، پوکهای ممتدی بر آن میزد که در هر دم و باز دمش ، دود غلیظی به هوا بر می خواست که چهره مراد در پشت آن گم میشد . مراد دایی حالت چطور است ؟ الحمدالله ، الحمدالله ، روزی میگذرد الیاس . اوضاع (آو) هم که تعریفی نیست ، من که نمی توانم اینروزها کمرم را بالا بگیرم ، روماتیسم پاهایم نیز عود کرده است خبرت که هست ، اینروزها گشت و گذار را بیشتر کرده اند ، خیلی باید مواظب باشی الیاس ، خیلی آراز کاغذ نسبتا ضخیمی را که تا حالا در لای انگشتانش بازی میداد ، با آب دهان آنرا بصورت استوانه ای در آورد و با کندن دو سر آن به الیاس داد . الیاس سیم گداخته ای را از روی چراغ بر داشت و در حالی که استوانه بر لب داشت به جلو خزید و آنرا بر گلوله سیاه رنگی که در انتهای سیم دیگر داشت فشار داد . سوختن تریاک بود همراه با توده ای از دود که الیاس پوکهای ممتدی بر آن می زد ، سر را بالا گرفت و آخرین ته مانده های دود را از ریه هایش بیرون میداد که گفت : راست میگی مراد دایی ، راست میگی ، اینروزها آدم باید پشت سرش را نیز ببیند ، اگر اینها برای خود از دریا سودی نداشتند ، تا حالا آب دریا را برایمان خشکانده بودند . الیاس آوتان چطور بود ؟ خوب بود مراد دایی ، خوب بود . بهتر از روزهای قبل شد . به شفق که نمی مانید ؟ نه مراد دایی ، نه . اگر اجازه دهید همین الان رفع زحمت مییکنیم . چه زحمتی الیاس ، چه زحمتی ، مواظب خودتان باشید ، البته بهتر است از بیراه بروید . آراز آخرین حلقه های تور را نیز مرتب کرده آنرا داخل خلالی جا داد و در پشت وانت نهاد و گفت : الیاس تمام چیزها را بر داشته ایم ، می توانیم برویم . آراز از کدام راه بهتر است برویم ؟ امروز جمعه است ، شاید گشتی در کار نباشد ، میزنیم به جاده اصلی . وانت بار آرام ، آرام کومه ها را جا میگذاشت ، حواصیلهای اطراف تا نیمه های ساحل همراهی کردند ، آراز در پشت وانت بار بود تا در تعقیب و گریزها امکان آنرا داشته باشد بارش را به جایی بیاندازد . الیاس پدال گاز را بیشتر و بیشتر می فشرد ، وانت با سرعت هرچه بیشتر مسیر را به سوی کمیشان طی میکرد ، آراز خودش را گلوله کرده بود و کلاهش را تا انتهای گوشهایش کشیده و پوستین را نیز تا سر بالا زده بود . به یاد مارال چکمه هایش را ورانداز میکرد ، که آب آنرا نبرده باشد .انتهای دید آراز بود که آسمان بر زمین میرسید و با سرعت ماشین نیزارها و کومه ها از نظرش محو می شدند . ماشین در تقاطع راه اصلی بود که آراز از روزنه های باربند متوجه ماشینی شد که به طرف آنها سرعت می گیرد . الیاس ، الیاس ، ماشین طرف ما را گرفت .. الیاس هرچه در توان داشت پا بر پدال گاز گذاشت ، وانت با سرعت بیش از حد از جا کنده میشد ، آراز دهانش را به روزنه شیشه باربند چسباند و فریاد زد ، الیاس ، الیاس نزدیک میشود ، من خرناسه مرگ را دارم میشنوم ... تو که اینقدر ترسو نبودی آراز . الیاس نیز از شیشه بغلی متوجه شد که ماشین لانکروز انتظامات است ، به سرعت به راه فرعی و خاکی پیچید که لانکروز انتظامات در پشت گردو خاکهای بر خاسته از آن گم شد . الیاس بوی باروت را احساس میکرد که ناگهان صدای شلیک گلوله به هوا بر خاست ... آراز همچون پرنده تیر خورده در هم پیچید ، در حالیکه پنجه بر ماهیها زده بود سر ش را محکم بر میله های بار بند کوبید و تنها صفیر گلوله بود که شیشه وسط بار بند را به شدت شکسته و لکه هایی از خون آراز را بر داشببورت نشاند. الیاس فریاد میزد ، آ...را...ر ، آ...را....ز.....، آ.......را...ز الیاس ماشین را به کناری کشید و با سرعت در را باز کرد ه وانت را دور زد ، آراز را در خون غوطه ور دید ، نه ...آ...را...ز ، نه آ...را..ز.....، .نه ....نه..... آراز بی صدا شکسته بود و حتی فرصت نیافته بود آخرین کلامش را بر زبان آورد. الیاس ماشین را با سرعت تمام بسوی خواجه نفس راند ، تمامی افرادیکه در جلوی نانوایی به صف کشیده بودند متوجه سرعت غیر عادی وانت بار شده سراسیمه خود را تا لبه های جاده کشاندند و نگاههای خود را به دنبال آن میدوختند . الیاس وانت بار را برق آسا در مقابل منزل آراز ایستاند و مارال اولین فردی بود که سراسیمه از خانه خارج شد ، ما...را......ل ، ما......را...........ل کجایی دریا طوفانی شد... ما.......را........ل ، ما....را.........ل گیسو بر افشان ، آراز سوار بر امواج خون رفت .... ما.......را.....ل ، ما.....را.....ل ....خانه ویران شدیم ..... به تمامی قوم خویشان ، از گمیشان گرفته تا بند ترکمن ، قاراقچی و قارقی را خبر رساندند که موجی از جمعیّت بود و از میان هم همه جمعیّت ، صدای عرفان آخوند می آمد که فریاد میزد : لازم نیست میّت را بشوئید ، شهید را نمی شویند و کفن نیز نمی کنند ، آراز شهید است.... مارال و الیاس را بر پشت یک وانت تویوتا جا داده بودند تا به بیمارستان بندر ترکمن انتقال دهند ، مارال در حالت اغما تنها ضجّه های الیاس را می شنید که میگفت : آ....را...ز خونین کفن رفتی آ...را.....ز سوار بر امواج خون رفتی ما...را....ل ..دریا طوفانی بود ما...را....ل ..در...یا........ مراد دایی آخرین فرد از خواجه نفس بود که با قامتی خمیده در حالیکه دستانش را بر صورتش گرفته بود ، در نزدیکی چادر آراز زانو بر زمین زد و گریه های آرام آسمان بود که هق ، هق گریه های مراد را یاری میداد ، خورشید در غم انگیزترین حالتش در پستوی زمین می خزید که چادر سیاهی به وسعت خواجه نفس بر فراز آن گسترده میشد . ایوب گرکزی
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 13:20 توسط تایاق
|
|
||
|
|
|
|
ایوب گرکزی
حقیقت در سایه 2 ( داستانوار ) دیر وقت بود که به خانه برگشتم ، سرم سنگینی میکرد ، صورتم را آب زدم و روی رختخوابم دراز کشیدم ، دائما در ذهتم گفتگوهای من و آن موجود موهوم تکرار میشد و آخرین حرف او که تصمیم بگیرم با او به سفری بی پایان بروم در وجودم جنگی بین امید و وحشت براه انداخته بود . تشویشها نمی گذاشتند براحتی بخوابم ، خودم را از تخت به کناری کشیدم و سرم را تا لبه های پنجره بالا بردم تا نگاهی به بیرون بیاندازم . سوز سرما از لای درز پنجره صورتم را نیش میزد و عبور باد از میان حصیر پشت پنجره آهنگ ناموزونی می نواخت وقتیکه به به مفهوم کلمات او فکر می کردم امیدوار می شدم . او هیچ حرف زائدی نگفته بود ، جنگی بین من و درونم انداخت در موردی که کیستم جوابی نمی یافتم ، نور برای پنهان گذاشتن نهادم چگونه عمل می کرد در نمی یافتم از اینرو کنجکاوی بیش از حد من را به طرف او می کشاند به هر حال شب را به صبح رساندم اشتها نداشتم چیزی بخورم سرو صورتم را شستم و کاملا خود را آراستم ، سعی میکردم تشویشها را از خودم دور کنم و بر خود مساط باشم ولی دست خودم نیز نبود ، نیرویی من را به طرف او می کشاند و احساسی من را به تشویش وامیداشت در این جار و جنجال بود که تصمیم قطعی را گرفتم تا به محل قرار بروم . کسیکه آگاهی ندارد می ترسد جمله ای بود که به من جرات می بخشید و سر انجام به طرف او روانه شدم ، این دفعه از میان دالان و باریکه های جنگل عبور نکردم بلکه از خیابان بزرگ و روشنی که جنگل را دور میزد و از میان منازل مسکونی می گذشت عبور کردم و خودم را به ابتدای باریکه راهی که به به منزل کهنه و فرسوده منتهی میشد رساندم . در آنجا منتظر ماندم ، مردد بودم که ادامه دهم یا همانجا بایستم . پبر زنی را که روز قبل در حوالی آن سنگ نبشته دیدم ، داشت دوباره با آب پاشش به گلهای اطراف آن آب می داد، به طرف او رفتم و سلام کردم . برگشت و جواب سلامم را داد . پرسیدم : معذرت می خواهم ، شما دیروز هم به گلها آب میدادید ؟ سوالم را با سوال جوابم داد . گفت : تو دیروز هم اینجا بودی ؟ گفتم بله گفت من متوجه نشدم ، کجا بودی ؟ با دستم نشان دادم ، آنجا ، آنجا که باریکه راهی به خیابان اصلی تقاطع دارد . پرسید : چرا نیامدی تو؟ جواب دادم میترسیدم. گفت از چی ؟ گفتم نمی دانم . پرسیدم به غیر از شما در اینجا موجودی هست تا با شما هم صحبت کند؟ گفت نه ، مرده ها هستند که آمده اند در اینجا راحت بخوابند ، من نیز قدمهایم را آهسته بر میدارم تا مزاحم آنها نشوم . خنده ام میگرفت ولی او خیلی جدی بود. پرسیدم این سنگ قبر بزرگ را می شناسید ؟ جواب داد : می توانید بخوانید ، رویش نوشته اند ، گفتم بله ، بله ، حق با شماست فقط میخواستم بدانم او چه شخصیتی داشته ؟ پیر زن آب پاشش را گذاشت و داشت از من فاصله میگرفت ، خواستم صدا بزنم تا بگویم که آب پاشش را جا گذاشته است ، سیاهی بر چشمانم رفت ، نفسم بند آمد ، سایه درست در روبرویم ظاهر شد ، ترس بر اندامم آمده بود ، استخوانهایم می لرزید ، عرق سردی بر پیشانیم نشسته بود . او آرام ، آرام شروع کرد به صحبت کردن ، تصمیم خوبی گرفته ای ، من ترا به دنیایی خواهم برد که هر روز در آن زندگی میکنی ولی فرسنگها از واقعیّت آن بدورهستی . او همواره من را به شناخت دنیای مبهمی که در درونم و یا در اطرافم مرا احاطه کرده بود سوق میداد و این تنها محوری بود که می بایست بر آن تکیه داده و اعتماد میکردم . پرسیدم : شما در اینجا زندگی می کنید ؟ جواب داد نه، اینجا آمده ام تا مشکلی را حل کنم . پرسشهای زیادی در ذهنم شکل میگرفت ولی او جوابهای کوتاه و دقیقی میداد ، دوست نداشت بیشتر از آنچه که هست بگوید و دانستن من از این موجود موهوم جالب مینمود . پرسیدم : اینجا چه مشکلی وجود داشت ؟ جواب داد ، یکی از این همسایه ها می خواست برای نشست و گفتگو به اطاق بغل دستی اش بیاید ولی جا نمی گرفت . پرسیدم : پس چطور شد که شما توانستید در آنجا جا بگیرید ؟ پاسخ داد : من می توانم بی اندازه کوجک شوم ولی نمی توانم بی اندازه بزرگ شوم، کوجک شدن دست خودم هست ولی بزرگ شدن دیگر دست من نیست و مشکل آنها این بود که نمی توانستند کوجک شوند . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 0:36 توسط تایاق
|
|
||
|
|
|
|
ایوب گرکزی
حقیقت در سایه 1 ( داستانواره ) با نوازش ملایم دستی بر صورتم از خواب بیدار گشتم ، از بس که عرق کرده بودم سر و گردتم خیس بود ، به زحمت نفس می کشیدم ، دستم را روی سینه گرفتم تا ضربان قلبم آرام گیرد. پنجره را باز کردم تا نفسی تازه کنم ، باد توده ریز قطرات باران را با سرعت بر در و دیوار می کوبید . آخرین دم روشنایی بود که بر پارچه سیاه و کدری پیچانده می شد ، سایه درختان بر روی خیابان غم انگیزتر از هر چیز دیگر بود ، صدایی که در خواب مرا با گردش خود تهدید به مرگم میکرد هنوز در گوشم سنگینی می کرد ، چیزی روحم را آزار میداد به خیابان رفتم تا قدمی بزنم ، از سمت راست خیابان در امتداد جنگل آرام ، آرام می رفتم ، کمی جلوتر که رفتم راه باریکی بود از دالان جنگب عبور میکرد ، به سمت چپ پیچیدم تا در تنهایی درمیان جنگل از این تنگه عبور کنم ، چیزی از روبروی دیدگانم عبور کرد ، ترس مرا فرا گرفت هرچه میرفتم بر دلهره ام افزوده میشد ، جز سنگفرش زرینی که زیر پاهایم با صدای خش خش خود سکوت را می شکست جنبنده ای نبود ، از کنار کهنسالترین درختی که دستهای تنومندش را در دل آسمان فرو برده بود گذر میکردم ، حرکت چیزی را از پشت سرم احساس کردم جرات نکردم تا برگردم و پشت سرم را نگاه کنم ، همچنان قدمها را سریعتر برداشتم تا این دالان را هر چه زودتر طی نمایم و به خیابان بزرگی که در انتهای این باریکه بود برسم ، ترس مرا فرا گرفته بود ، صدایی مرا به خود فرا خواند ، تو از واقعیّت می ترسی ؟
پاهایم سست شد ، نمی توانستم بیشتر از این قدمها را بردارم هرچه توان در بدن داشتم جمع کردم و بر سرعت خودم افزودم تا جائیکه ما بین دویدن و تند رفتن قدم بر میداشتم ، باز آن صدا تکرار شد ، تو از لحظه ها می ترسی ؟ لغزش برگ زردی که در هوا چرخشی خورد و بر زمین افتاد نظرم را جلب کرد ، برگشتم ، درست در روبرویم سایه در چند قدمی من ایستاده بود . هرچه سعی کردم تصویر مشخصی را از او در ذهنم بیاندازم نتوانستم . فکر میکردم از پشت این سایه داراکولایی ظاهر خواهد شد تا من را ببلعد ، توهّم صدایی که هنوز ذهنم را از کار انداخته بود دوباره تکرار میشد . همین الآن ، همین لحظه است که می بایست با هستیم وداع بگویم ، نه ، من باید برای آخرین دقایق زندگی ام و زنده ماندن مبارزه کنم ، در همین کشمکشها بود که قسمت اغظم انرژی من ما بین ترس و وتوهّم تعدیل میشد ، هرچه بادا باد خواستم لب به سخن بگشایم ، لرزه بر اندامم افتاده بود لبهایم به شدت می لرزید که توان سخن گفتن نداشت ، او خود به سخن گفتن آغاز کرد . کسی که آگاهی ندارد میترسد ، خیلی آرام و شمرده تکرار کرد ، ترس مایه جهل است . تشویش ودلهره داشت مرا می کشت ، این جانور با من چه کاری دارد ؟ از جان من چه می خواهد ؟ وبی صدای گرم و ملایم او مرا به آرامش فرا می خواند ، بعد از هر کلمه ای که او بر زبان میراند من مطمئن میشدم او نیامده است تا مرا نابود کند از این رو لحظات هر چه می گذشتند از ترس من کاسته میشد ولی هنوز زانوهایم می لرزید. از او پرسیدم که تو کیستی ؟ جواب داد از من مپرس که کیستم ، از خودت بپرس که کیستی ؟ پرسیدم تو نیز از من می ترسی ؟ جواب داد خیر . چون من نسبت به تو آگاهی دارم از تو نمی ترسم . پرسیدم از من چه می خواهی ؟ گفت همسفرم شوی تا به کجا ؟ گفت تا بی انتها نمی توانستم تصمیم بگیرم ولی دائما حرفهای تازه ای میزد که بعضی از آنها برایم آشنا بود . کنجکاوی توام با ترس مرا فرا گرفته بود این دفعه پرسیدم ، که چرا روز روشن نمی آیی تا من ترا ببینم ؟ جواب داد ، تو پشت نور قایم میشوی ، تو در درون کره ای بسر می بری که از سطح آن نور بر اطراف می تابد ولی اندرون آن تاریک است و تو فکر میکنی در روشنایی زندگی می کنی بی آنکه بدانی در تاریکی محبوسی ،در واقع تو در نور مجازی قایم میشوی . برگشتم و بی اعتنا بر او راهم را ادامه دادم ولی کنجکاوی نسبت به او در دلم چون آتشی زبانه می کشید هرچه جلوتر می رفتم او را جلوتر از خودم میدیدم ، به انتهای راه رسیدیم ، او به سمت راست پیچید بی آنکه به اطرافش نگاه کند، از چهار راهی که در میان بود گذشت و راه خود را مستقیم از طرف تابلویی که آرامگاه نوشته شده بود ادامه داد و با طی مسافت نه چندان دور به سمت چپ پیچید . من نیز به دنبال او راه افتاده بودم که در نزدیکی انبوهی از درختان جنگل باریکه راهی بود نسبتا طولانی و بی سر و صدا که به یک ساختمان کهنه ای منتهی میشد ، ایستادم ، دائما نگریستم تا از دیدگانم ناپدید نشود ، در قسمت راست این باریکه میدانی با گلها و باغهای صنوبر و کاج آراسته بود و مرد زنی را دیدم که با یک آب پاش به گلهای اطراف سنگ نبشته ها آب میدادند و گلهای زرد و قرمزی دور تا دور سنگهای مرمری را آذین بسته بودند . بدقت چشمانم را باز کردم و آنرا دنبال میکردم که بر روی سنگ قبری رفت و چمباتمه زد و آرام ، آرام بصورت شبح ای در سنگ فرو میرفت و آخرین حرفش را تکرار میکرد : تصمیم بگیر قرار ما فردا همین جاست .... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 0:47 توسط تایاق
|
|
||
|
|
|
|
یازغیت
بیر الی پالتالی کؤکومدن چاپدی چاپیپ پجه اوقلاپ سونگئکیمی یاقدی اؤز اؤدیما اؤزیم یانیپ اوتیردیم اؤل شؤندا جاقجاقلاپ اؤسومدن بؤکدی شاعر نازمحمد پقّه
ترجمه از ا. گ
سرنوشت
کسی مرا با تبر از ریشه زد تن خشکیده ام را آتشم زد داشتم با درد خود می سوختم می پرید از آتشم او دهل زد |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 17:51 توسط تایاق
|
|
||
|
|
|
|
ا.گ
کیجی جیک دالدی انته جیک باله انته جیک زادا قووانیپ گیتدی یؤره گی سادا کیجی جیک باله کیجی جیک زادا توتو لؤ ن گؤونی آچیلیپ گیتدی اؤلولیپ یتدی اؤلی ده ن تؤتدی یتیپ بیلمانسؤنگ قایغی غم توتدی کیجی جیک دالدی یؤرؤگی دؤلدی آچیلیپ بیلمان یقلیپ یاتدی ترجمه
کودکانه با دلی ساده به ناچیزی شاد گشت و رفت بزرگ شد چیزهای بزرگتری را خواست چون به آن نرسید دلگیر شد دیگر کودک نبود دلش راضی نگشت زمینگیر شد |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 0:56 توسط تایاق
|
|
||
|
|
|
|
|
گئچدی
بویرده ن آتلی گئچدی یؤره گی اوتلی گئچدی چقیپ سؤرانگ سیز شؤنده ن من یانی دادلی گئچدی ترجمه
عبور
از اینجا مردی با اسب گذشت با کوله باری از درد برید بپرسید از او او چون من فریادی دارد . ************************************* گؤزؤل گؤزل گؤزینگ بیلن گؤزله گؤزؤلی قاره گؤزلان گؤریپ بیلمز گؤزؤلی قارنی آق گؤریپ ، آقی هم قاره بیله تاناپ بیلمز سینگ سن گؤزؤلی ترجمه
زیبا
با چشمان زیبایت بنگر زیبایی را گر بنگری سیاه ، نخواهی دید زیبایی را سیاه را سفید و سفید را سیاه هرگز نخواهی دید زیبایی را ********************************** کؤچه
کؤچه میزده ، اؤغلولیق مینگ ایزی بار کؤچه میزده اؤغلولیق مینگ ایسی بار قؤجه لیپ یؤل سؤکیپ ، اوؤرلیپ باردیم کؤچه میزده ، اؤغلولیق مینگ اؤزی بار ترجمه
کوچه
جای پایم هنوز در کوچه هاست بوی تنم هنوز درکوچه هاست عمری گذشت و من پیر گشته ام کودکیم هنوز در کوچه هاست |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 14:34 توسط تایاق
|
|
||
|
|
|
|
طنز از تایاق
22 فروردین 1386 تحلیل علمی و قصّه کرم خاکی
مقاله ای بدستم رسید به قلم تورانلی - قره گؤز، تحت عنوان تحلیل علمی یا توهین ملی (بخش 6). ظاهرا چنین فهمیدم ، ایشان نوشته احمد مرادی را نه تحلیل علمی بلکه توهین ملی میدانند . خواستم از تحلیل علمی آقای تورانلی سر دربیارم ، ولی توهین را چنان چاشنی آن کرده بود که مسئله علمی تحت الشعاع آن قرار می گرفت . از دوستم قازیق پرسیدم ، شاید درکش از من بهتر باشد ، قازیق ادامه داد ، در آن زمانهای قدیم ، دوره دبیرستان کتاب قطوری به نام زیست شناسی داشتیم که جانور شناسی نیز ضمیمه آن بود ، همکلاسی داشتیم به نام قوچ مرد که تمام وقت و انرژی خود را صرف یاد گیری بخش جانور شناسی ( بخش کرمها ) کرده بود ، حالا هرچه معلم سوال میکرد ، ایشان سر ته قضیه را به کرم خاکی ارتباط میداد. معلم می پرسید ، مار چگونه حیوانی است ؟ ایشان جواب میداد، مار حیوانی است درازتر از کرم خاکی و هنگام راه رفتن نیزمثل کرم خاکی می خزد. معلم می پرسید ، حلزون چگونه حیوانی است ؟ باز جواب میداد ، کوتاهتر از کرم خاکی ولی یک خورده پهن تر از کرم خاکی به هنگام راه رفتن نیز مثل کرم خاکی می خزد . زرّافه چگونه حیوانی است ؟ جواب میداد ، زرّافه حیوانی است مثل کرم خاکی ، مری شان چنان دراز است که به هنگام بلعیدن مثل کرم خاکی می لولد. به هنگام مطالعه تحلیل علمی آقای تورانلی به جایی می رسید که مرکز ثقل را فردی به نام احمد مرادی تشکیل میدهد ، یعنی جنبش قبل از انقلاب را دارد قشنگ تشریح میکند ، در عین حال می گوید این احمد مرادی دیوانه هم چنین گفته است . توضیح میدهد ، ترکمنها درجنبش بعد از انقلاب چنین بودند ، ولی احمد مرادی پارانویدی چنان گفته است .... بلاآخره معلم داد می کشد ، بابا از اسب بگو ، قوچ مرد جواب میدهد ، اسب حیوانی است مثل کرم خاکی .......بالاخره معلم نفهمید چه ارتباطی بین اسب و کرم خاکی می تواند باشد . |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 14:45 توسط تایاق
|
|
||
|
|
|
|
|
شعر از ا.گ
در وادی حسرت در کوره راه باریک هجرت با عشقی پنهان در کوچه های بی بازگشت قلب سفر خواهی کرد وصال چون سرابیست تشنه لب خواهی تاخت خواهی دید ره چه باریک است گویی تمام ستارگان فتاده است باور نمی کنم آخرین ستاره را چه کسی دیده است . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 1:36 توسط تایاق
|
|
||
|
|
|
|
|
نفرین
قلم می گریست وقتیکه فروخته شد کلمات نیز گریستند تا زمعنی تهی گشتند در دیاری نا آشنا برهم سرشتند و نمادی شدند بر سر راه عابر را بر گذرگاه گمراهی گماشتند ستردند جان خویش را به ریش و نفرین فرستادند بر صاحبان خویش |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 23:14 توسط تایاق
|
|
||