تبليغاتX
تایاق
طنز

طنز (داستانواره ) از تایاق

23 آبان 1386

 

 

قالتامان

 

زمستان  نسبتا سردی بود که خبرهای جور واجوری از بزرگترها می شنیدیم ، هرچند حس بویایی ما هنوز تکامل نیافته بود ، ولی بوی حوادث ناگوار را تشخیص میدادیم ،، شنیدن قصّه هایی از قدیم الایّام و کنجکاوی از حال و هوای آینده ای اسرار آمیز به مذاق کودکانه ما بد نمی آمد . سخن از حرج و مرج میرفت که در صورت وقوع انقلاب  تمام مملکت را فرا خواهد گرفت . دکان محقّر مراددایی  ، پاتوق خرد و کلان بود ، مراد دایی قصّه نمی گفت ، اگر قصّه ای هم بالاجبار می گفت ، خودش را دخیل آن می کرد ، یعنی قهرمان آن  خودش از آب در می آمد ، قالتامان ، مقدّدس ترین کلمه ای بود که او بر زبان میراند ، قالتامان در پیش او معادل مرد و مردانگی بود، از خودگذشتگی ، خود را به خطر انداختن ، درگیر شدن ، تن به تن جنگیدن بود ، بارها با آب و تاب تعریف می کرد که  چسان شبها به (کنت) اوبه های همجوار قزلباشها شبیخون زده است ، حالا سنش به هفتاد رسیده بود ، آه نداشت با ناله سودا کند . از بس که سیگار میکشید ،  لبها و انگشتانش تغیر رنگ داده بودند ،  کسانیکه ناس نمی انداختند ، نزد مراد دایی جزء آدم به حساب نمی آمدند، تریاک را چه عرض کنم ، وقتیکه سرفه میزد از گوشهایش دود بر می خاست .

 

از زوزه کتری  می فهمیدیم که وآلار عهد بوق ،  نزد مراد دایی می سوخت . سوخت ناقص آن  چشمانمان را سوزشی میداد . قربان ، جوان برومندی بود  که بیش از بیست و پنج سال نداشت ، داشاکل روستایمان بود ، قسمتی از عمرش را در تهران گذرانده بود ، از کازینو و شهر نومی گفت ، در خیابانهای شهر گل گشاد تهران پرسه زده بود ، مولوی و جوادیه را مثل کف دستش می شناخت . کاواره های لاله زار پاتوقش بود ،  با کمتر از ده هزارتومان سر قمار نمی رفت ، گرامافونش را به دور انداخته ، ظبط صوت دو بانده خریده بود ، صدای مراد دایی را روی نواری ضبط کرده به خودش پس میداد ، حالا تریاکی که نه ، هروئینی شده بود ، او دیگر دوست نداشت  در کوچه و خیابان ظاهر شود ، از اینرو بیراهه را بر می گزید ، میانبر میزد ، یک بار مورد هجوم سگها قرار گرفته بود ، با سگ  دانگ آتار شاخ به شاخ شده ، قسمتی از لب بالایش را از دست داده بود . بد جوری دندان نیشش نمایان میشد از این رو دوست نداشت در ملاء عام ظاهر شود تنها دلخوشیش همان آلبوم عکسش بود  که با  اداهای  راچ کاپوری گرفته بود .

قایلی ، سن و سالهای قربان بود که با کنار زدن کیسه آویزان دم در  ، وارد مغازه میشد ، یک سر از قالتامان و داشاکل بیشتر داشت ، شش کلاس نظام قدیم درس خوانده بود ، نه تنها ذکاوت و هوش ، شهامت را نیز چاشنی بیوگرافیش می کرد . از بس که با استعداد بوده به طلبه گی فرساده بودند ، فعل ضرب را در چهارده صیغه صرف میکرد

او در سال دو بار به خانواده اش سر می زد   ، در مسیر راه مجبور بود  قبرستان را طی  کند ، سه بار سوره توحید و یکبار نیز سوره حمد می خواند . یک شب  ناگهان متوجه  حرکت شبح ای میشود ، می پرسد ، انس هستی یا جن ؟

 جوابی نمی گیرد ، بدون آنکه بترسد ، کلوخی از زمین برداشته به طرف شبح پرتاب می کند ، کلوخ به هدف می خورد  می بیند الاغ  سلیمان قاتی تلپک  است  که از  ارتفاع کم عمق جاده به بالا می پرد .

حالا مراد دایی  زورش می آمد این نوع تیپها را همقطار خود کند ، او دوست نداشت رقیبی داشته باشد ، تنها شخصیّت حسن قالتامان  معروف به حسن کافر را می پذیرفت . قلیچ از سر شوخی گفت : مراد دایی ، حسن کافر سده هاست که به دیار باقی شتافته ، وصیّت نامه او را از داخل غارهای خالد نبی پیدا کرده اند  که امیدوار به  جانشینی  بوده  که از این

روستای  ما  قد علم خواهد کرد . آن منم ، منم قلیچ قالتامان .

شلیّیک خنده مراد دایی مختص خودش بود ، هر چند  پرّه های بینی اش گشاد و کلفت بود ولی  صدایی گرفته داشت و از چشمان زاغش اشک می ریخت ، تو و قالتامانی ، تو نمی تونی یک مرغ بکشی ، چه رسد به آدم .

باور کن مراد دایی همین دیشب چند راس گاو میش آوردم .

فرکانس امواج خنده های مراد دایی به محله های دیگر هم می رفت ، مخصوصا دلیل منطقی و قانع کننده ای بر علیه طرف پیدا می کرد ، لاینقطع می خندید ، ببین سئنگسه ، هیچ قالتامانی گاو میش نمی دزد ، گاو میش متعلق به فاطمه زهراست ، مقدّس است ، ثانیا حسن کافر کسی است که بر علیه دولت قد علم کرده ، حسن کافر که پیشکش ،  اگر من هم به تو نگاه چپ بیاندازم  به شولوارت چیش می کنی ، ها ه ...هاه ..... هاه .....

 

 

مراد دایی در حالیکه کلاه پشمی خود را به طرف قربان و قایلی گرفته بود ،  گفت : اگر مردین بیایید امشب کنجد حاج قاریقدی را بزنیم .

قایلی و قربان نمی تونستند  زیر حرفهایشان بزنند ،  دیر وقت بود  ما بچه ها  به خانه هایمان رفتیم و پیشنهاد مراد دایی را نیز در حد یک شوخی پنداشته بودیم ، دم سحر مراد دایی طرح خود را عملی ساخته بود ، قایلی و قربان را به دنبالش کشانده بود ، قربان با طرحی جدید ، از ادامه راه سرزده بود  . آن دو ، تا زمین زراعی حاج قاریقدی پیش می روند تا کنجد آماده را بتکانند و آن را تبدیل به روغن نموده ، تفاله اش را نیز خوراک گاوشان نمایند  .

قربان فرصت را غنیمت شمرده ،  دکان کاه گلی مراد دایی را زده بود ، تمام  قرصها و سیگارهایش را دود کرده بود . ولی جای  اسکناسهای ده تومانی مراد دایی راکه داخل سوراخ لحافش پنهان می نمود ، پیدا نکرده بود

.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 1:46  توسط تایاق  | 

ای یارنلار عمریمد ه ن گچدی دییپ آغلارین (پراغی)

 

تورانلی سنینگ ایلینگ

سایراردی تورکمن دیلینگ

سایراب دوره ن دیل لرینگ

یتدی دییپ آغلارین

 

جیحون سوویندان قانیپ

قارا داغدان سیل اینیپ

دؤلؤپ یاتان بؤلؤغلانگ

چکیلدی دییپ آغلارین

 

باشه قؤپاندا تؤپّان

عرض ایله مانه تاپمان

آق اؤینده ن آق اویلر

گؤچدی دییپ آغلارین

 

غیش اؤرتنیپ آق دؤنی

یاز اگنی یاشیل دؤنلی

آق پشیند ه ن آق دؤنلی

دوشدی دییپ آغلارین

 

دونیادینگ سن ارکین لی

قالا لارینگ برک لی

تالانگ سالیپ دوشمانلار

یقدی دییپ آغلارین

 

قیقیریپ کان ، ایل لینگی

دیدینگ کیمر دیریمی؟

گوراؤغل ده ک بگلری

توتدی دییپ آغلارین

 

(تایاق)                          

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 2:30  توسط تایاق  | 

طنز از تایاق / 18 آبان 1386

 

 

 

مسئله ملی- خطر جنگ  - و ظیفه نیروها

 

  خودم فکر کردم این طنز است ، شاید شما هم فکر کنید طنز باشد ، ولی این گفتگوی اتاق فدائیان اکثریت و اتاق ملیّتهای دیگر است که باکمی دخل و تصرف به شکل کوتاهی در آمد  تا خوانندگان تایاق در جریان مسائل روز باشند

 

 قیّم زاده کارگری : قوم گرایان در زاهدان سر می برند ، در خرمشهر بمب می گذارند، در آذربایجان شعار مرگ برفارس سگ میدهند ، سازمانهایی که خود را گرگ ، کفتار می نامند ، نمی توانند آزادیخواه باشند ، با دمکراسی مطابقت ندارد .

 

قربانعلی آذرلو : میبخشید آقا اعتراض دارم ، شما چطور دم از دمکراسی میزنید ؟

 به ترکها سوسک میگید  ، بلوچها را قاچاق فروش  و کردها را نیز موش کوهی نامیدید  حالا یک دفعه برایت سگ گفتیم  ته ات میسوزد .  آنموقع کجا بودید ؟چرا اعتراض نکردید ؟ چه اصراری دارید عربها ضد فارسند و کردها ضد فارسند ، هیچ ملّتی ضد ملت دیگر نیست این شمائید که اختلاف می اندازید .

 

همایون: آلان مبرمترین چیز حفظ تمامیت عرضی ایران است ، اگر جنگ در گیرد ، ایران میشه جگر زلیخا ، نباید گذاشت تجزیه بشه  ، به نظر من موقّتی در کنار جمهوری اسلامی بود و با متجاوزگران جنگید .

 

بایرام ترکمن:      آقا نفهمیدم ، از کی چوسوفیل  داخل آجیل شده ، همین داریوش همایون را میگم ، دست و پای قورباغه را می برّد بعد می گوید بپر ، حالا که می بیند نمی پرد ، به نتیجه می رسد قورباغه کر شده است .

می خواهم بگویم تئوری قورباغه ای آقای همایون به درد ملیتها نمی خورد ، درست است دست و پای ما را بریده اند ولی ما کر نیستیم و کور هم نباید باشیم .

 

دانشی : دوستان ، ما در قرن بیست و یک زنگی می کنیم ساختار دمکراسی را باید یاد بگیریم ، ممکن است مدل دمکراسی غربی با ما سازگار نباشد ولی میتوانیم روی سابقه فرهنگمان کار کرد ، نمیشه یک رنسانس ایرانی بپا کرد ؟ ما میتوانیم بازسازی کنیم .  قبایل مختلفی را با فرهنگهای متفاوت داریم . به گلوبالیزاسیون آینده نیز کمک بزرگی خواهد بود . رنسانس بومی بودن خود را حل بکنیم ، من این را به عنوان یک فکر عرضه میکنم ، زبان هم بخشی از آن است،  مرکز ثقل فکرم مربوط به حکومت ممالک الطوایفی است، میشه آنرا به نوعی بازسازی کرد . متوجه باشید  ایران کشوری است که  منابع اقتصادی نامتوازنی دارد یعنی مناطقی از آن سر شار از نفت و گاز است ، بخشی نیز کویر لوت و کویر نمک است ، اگر به صورت فدرالی در آید ، فکر سیستان و بلوجستان را بکنید آه  در بساط ندارد با ناله سودا کند .

 

برآهویی : چرا همه تان میگین اگر بلوجستان جدا بشه از گشنگی میمیره ، آقای دانشی می تونید بگین تا حالا چند بشگه نفت به بلوچستان دادید ؟ من مطمئن هستم این آقایان شناخت درستی ازسیستان و بلوچستان ندارند، ایران و پاکستان بدون سیستان و بلوچستان قادر نخواهند بود یک روزهم ادامه حیات دهند   ، بزرگترین تبادل تجاری ایران از روی سیستان و بلوچستان است . بلوچستان فقیر نیست ، فقیر نگه داشته اند . چرا آنرا به صورت ضرب المثل در آورده اید ؟ آقای سوسیالیست ،  بلوچستان چه چیزی را از دست میده که شما اینقدر دل نگران آن هستید ؟ بهتر است برید به آفریقا ، آنجا خیلی گرسنه  فقیر به عدالت شما نیاز دارند ، عدالت شما همان بوی عدالت خمینی و احمدی نژاد را مبده .

اگر خدا هم از آن آسمان به زمین آید ، با ابن طرز تفکرتان  به عدالت دست نمی یابید .

 

تایاق : برآهویی عزیز ترا به  جان هر که  دوست داری ، خدا را از آسمان پائین نیار ،  چون در آسمان هم بود  نتوانست  به مسئله ملیّتها  کمکی کند ، اگر زمین آید معلوم نیست  چه بر سر ما خواهند آورد .
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 0:49  توسط تایاق  | 

طنز از تایاق

سه شنبه 15 آبان 1386

 

 

پاتوقهای قدیمی و پاتوقهای مدرنl

 

توقماق :  نظر شما نسبت به پاتوقها و ضرورت آن چیست ؟

 

تایاق : یادت میاد نوقماق در روستا بودیم و مغازه نوری ، پاتوق ما بود ، از همه جا  همه چیز صحبت می کردیم ، گاه گداری نیز به دنیای سیاست سر می زدیم ، جدلها داغ میشد ، تخم کدو با چایی داغ  می چسبید .البته اوقاتی نیز بود که بچه ها مانند لاریجانی با ادبیات مخصوصی حرف میزدند ، سوء تفاهم میشد ، به همدیگر ناسزا می گفتند .

راستی یک پاتوق دیگری نیز بود ، جای افراد میانسال و بزرگترها بود ، شیره خانه مراد می گفتند . آنجا هیچوقت درگیر نمی شدند  ، ظرفیت بیشتری داشتند ، همدیگر را تحمل می کردند ، چون همه حالت دوپینگ داشتند همدیگر را لو نمی دادند . مخمد قره ، دلش خوش بود تریاک  نمی کشید ، جهت گپ زدن به آنجا می رفت ولی روزیکه نمی رفت خمیازه می کشید ، بدون آنکه خودش متوجه شه ، به اتمسفر اتاق معتاد شده بود .

حالا پاتوقها ، شکل مدرن پیدا کرده اند ، الکترونیکی شده اند ، روی میز ما از تخم کدو گرفته تا پسته رفسنجان وجود دارد ، ودکا ، شامپاین و غیره نیز کمیاب نیستند ،  این پاتوق بقدری دمکراتیک است نه شرایط سنی دارد و نه شرایط جنسی ، دنیایی است مجازی ، همدیگر را نمی بینیم ، گاه گداری مست میشیم ، در حالت مستی راست میگیم ، آخه مستی و راستی گفته اند،  حرف راست را که اصلا  در هوشیاری نمی پذیریم ، به همدیگر می پریم .

با ابن همه توصیف من اعتقاد دارم پاتوقهای بیشتری را باید داشته باشیم ، چون ممکن است حواریون نپذیرند ، اهل خوارج را نیز پناهگاهی باشد . از تمرکز می ترسم ، چیریکه تمرکز میزاید استبدا است ،

 

توقماق : این سوال را مجبورم با کمی حاشیه توضیح دهم ، در جامعه ای که زندگی میکنیم ، به مفاهیمی چون : دروغ  ، خصلتی دوگانه ، فرصت طلب ، روباه صفت سر انجام بی پدر و مادر بر می خوریم  که ازمفهوم سیاست استنتاج میشود ، به نظر شما این مفاهیم از کجا سرچشمه می گیرند ؟

 

تایاق : برای جواب سوالتان مجبودم از شنیده هایم کمک بگیرم ، دانش آموزی از پدرش می پرسد که سیاست چیست ؟ پدرش به زبان ساده پاسخ میدهد ، پسرم ، ببین من در خانه ،حکومت هستم تمام چیزها را من تعین میکنم ، مادرت نیز دولت است که کارهای اداری من را انجام میدهد؛ آن کلفت بیچاره را نیز ، مردم حساب کن ، پول ندارد و شب و روز جان می کند . شما نیز درس می خوانی یعنی روشنفکر هستی . برادر کوچکت نیز نسل آینده است .

شب میشه و برادر کوچکتر بیقرار است ، جایش را خیس که نه ، شاهکار کرده و با دستش بازی میکنه ، پسره بلند میشه تا مادرش را بیدار کنه ، میبید پدرش در اتاق خواب نیست ، هر کاری که میکنه ، مادرش بیدار نمیشه ، تصمیم میگیره کلفت را بیدار کنه ، می بینه پدر بغل کلفت خوابیده ، بر می گردد و به خواب می رود ، فردا پدرش می پرسد ، پسرم سیاست را فهمیدی دیگه ؟ پسرش جواب میده ،  بله پدر .

  سیاست را دیشب خوب فهمیدم ، سیاست یعنی : حکومت ، کار مردم مستضعف را می سازد ،  دولت به خواب عمیقی رفته ، روشنفکر هرکاری میکنه دولت بیدار نمیشه ، نسل آینده نیز داخل گه است .

با این همه توصیف ، درک من از سیاست چیز دیگری است ، بسیار ساده ، همین چیزهایی که دور بر ما صورت می پذیرد ، به نوعی با سرنوشت ما گره می خورد ،  چه برسرش می خواهند  بیارند ، هرکس به نوعی متوجه میشود ، هرچند امروزه سیاست به صورت یک علم درآمده وآن را در دانشگاهها به صورت تخصّصی تدریس می کنند . به نظر من سیاست مانند نفس کشیدن است ، بدون آن نمیشه زندگی کرد ، به یاد سخنان ایت الله جعفری افتادم که می  گفت ، آنهاییکه می گویند ما با کربلا کار نداریم ، کربلا با شما کار دارد . الحق راست گفته ، نمیشه گفت  با سیاست کار ندارم ، سیاست با ما کار دارد .

 

توقماق : به نظر شما کدام موضوع از اهمیّت بیشتری برخوردار است تا توسط روشنفکران سیاسی ترکمنهای ایران به بحث کشیده شود ؟

تایاق : به صراحت باید بگویم ، روشنفکران ترکمن تجربه خوب وحتی  سواد کافی نیز دارند مسائل مختلف را به چالش بکشند ، نخبگان ترکمن بخصوص اکثر آنها در تبعید هستند و حداقل دهها سال تجربه کار تشکیلاتی و سی سال مبارزه را در کارنامه خود دارند ، تنها چیزیکه من میتوانم بر زبان آورم ، این است  آنها به خودشان کمتر بها میدهند و اعتماد به نفس کمتری دارند از اینرو اپوزیسیون ما ، پوزیسیون خوبی ندارد و انرژی خود را بی جهت هدرمیدهند.نگاهی بیندازیم به بحثهای پالتالکی ، چندین جلسه است  کشمکش بر سر  وضعیّت ترکمنستان در عصر جنگ گرم وسرد است ، گرم سرد شدیم ، مرض گرفتیم ، خبر نداریم بمب زیر خشتکمان دارد منفجرمی شود . ما از ترکمنصحرا فاصله میگیریم موضوعات زیادی است که باید بحث شود ، وضعیّت سیاسی و اجتماعی ترکمنها در طول دولت مهرورز، مسئله انتخابات ، مسئله ستم مذهبی که به حالت حاد درآمده ، بحران اقتصادی ترکمنها ، بیکاری جوانان ترکمن ، اعتیاد ، خودکشی و خودسوزی ، حقوق شهروندی و ....... ما  شانزدهمین سال اسقلال را جشن می گیریم ، از فرط شادی به همدیگر شکلات می اندازیم ، البته طنابی هم انداحته شد نمی دانم جایزه اش چقدر بود ولی بد جوری ما را به جان هم انداخت ، همدیگر را می دریم ، مثل سگ گله شده ایم ،  سگی که بر خاک می غلطد  دریده خواهد شد ، نباید غلطید ، تا توان داریم باید غلطاند ، با افتحار چنین میکنیم  ،  آخر می ترسم چوپان سر رسد و بد جوری چوماق بر سرمان بخورد ، آنموقع خیلی دیر خواهد بود .

 

 

توقماق :  در هفته گذشته  در اتاق ادبیات و صنغت بحثی در گرفت مبنی  بر این که نام افراد را نباید فاش کرد ، نظر شما چیست ؟

 

تایاق : در این اتاق حضور داشتم و این گفتگو را از نزدیک دنبال کردم ، قبل از اینکه به درستی و نادرستی این مسئله بپردازم ، بهتر است به موضوع مهمتری اشاره کنم ، اگر شاعر و یا نویسنده ای در چهار چوب قرار گیرد ، بر خلاف میلش سخن بگوید یعنی شرایطی را برایش تحمیل کنند ، در واقع مرگ اورا امضاء کرده اند . شاعر ونویسنده وئلسپار نه تنها چهار چوب را نپذیرفت بلکه اعتراض کرد ، نمی خواست بمیرد ، خواست خودش باشد ، این روحیه او قابل ستایش بود ، او توانست روحیه آزاد و سرکش یک شاعر آزاده را به نمایش بگذارد ، سوار بر اسب کلام بود ، سلیس و تسلسل وار واژها را  چون شمشیری به رخت میکشید ، هر کس و ناکسی را به مبارزه می طلبید . او به قدرت اعجاز انگیز کلمات باور داشت ، اسب چموشی بود که مهار کردنش بعید به نظر می رسید ، سر انجام با شعر طنز آلود شاعر مرحوم (بابّی) طرف مقابل را بر خاک نشاند . ...

حالا می پرسی کار درستی است نام افراد را فاش کنیم ؟ بستگی دارد به چه موضوعی می پردازید ، درحالت عمومی بهتر است نام کسی فاش نشود ، ولی این نشست مربوط به ادبیات ترکمنها  ، مخصوصا ترکمنستان بود ، نویسنده وئلساپار دقیقا داشت در ارتباط با ادبیات ترکمنها سخن میگفت ، ایشان عضو کانون شعرا و نویسندگان ترکمنستان بودند. اکثر افرادی که در این اتاق حضور داشتند از ترکمنستان ایران بودند  ،  شناختی از این اسامی نداشتیند ، فرقی نمی کرد به جای آنها شیخ لنگی و لگزایی میگفت ، اسامی این افراد برای ما ماء نوس نبود . ولی این حق را داشت کانون شعرا و نویسندگان نرکمنستان را به نقد بکشد .

 

توقماق : طنز چیست ؟ چرا طنز می نویسید ؟

 

تایاق : از شاعری پرسیده اند کی و جگونه شعر می گوئید ؟ جواب داه است در دستشویی و بهترین شعرهایم را نیز موقعی سروده ام  که اسهال داشته ام، حالا این یک جواب فلسفی است و برای درکش کمی حوصله و وقت لازم دارید .

حالا چه موقع طنزمی نویسند؟ موقعی که کارد به استخوان می رسد و با خودکشی و دیگر کشی  کار به جایی نمی رسد ، طنز می نویسند . جوهره طنز، تناقض است ، می بینید در جامعه تناقض وجود دارد ، هر چیزیکه متناقض است ، خنده آور خواهد بود ، توجه کنید  در همین اتاق گفتگو ، یکی می گوید نطفه استقلال ترکمنستان در سال 1924 گذاشته شد و دیگری می گوید ،  استقلال ترکمنستان از آسمان افتاد  در طنز چهره خودت را می بینی ، چیزهایکه  در اطرافت می گذرد مسخره است ،  در آینه طنز،  خودت را می بینی ، برای خودت می خندی .خیلی ها توان دیدن خود را ندارند ، از این رو می رنجند.

ازوظایف یک طنز پرداز است ، چهره کریه و زشتی را که پشت چهره معصوم پنهان شده  افشا کند .

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 20:49  توسط تایاق  | 

طنز از تایاق

 

 

پرده های اتاق گفتگو

 

پرده اول : اخراج

 

توقماق ،  تو در اتاق بیرلشیک چنان امر به معروف و نهی از منکر میکنی ، گویا رسالت پیامبری داری.  زنده ها  را صلوات بفرستید ، مرده ها  را به نیکی یاد کنید ، نگو عزرائیل  قاتل است ، محترمانه بگو قبض روح میکند ، آی دوست شاعرم  با شمام ، مثل حسان بن ثابت نباش ، بیاد بیار قرآن راکه به قلمت قسم خورد ، فضیلت  زیارت کربلا را بیان کن . تو را ممکن است برنجانند ، تو سعه صدر داشته باش ، صد رحمت به کنفسیوس . شاعر وئلسپاراز اتاق رانده شد و به سرنوشت آدم و حوّا گرفتار آمد ، اعتراض کرد ، چون امری که کرده بودند معروف نبود

 

 پرده دوم  : نظریه آسمانی

 

چندین جلسه است روشنفکران سیاسی و اجتماعی تورکمنها در ارتباط با ادوار تاریخ تورکنها (اوضاع تورکمنها و تورکمنستان درعصر استعمار  ، در عصر امپریالیسم ) سر انجام استقلال تورکمنستان و عصر گلوبالیزاسیون سخن میرانند ، دوستم قازیق بلند شد و آخرین نظریه آسمانی خود را ابراز نمود ، اینو را باش ، استقلال از آسمان افتاد ، چی میگین شما ، کجای کارید ، ارودوگاه از بالای خر افتاد ، تکه پاره شد، کوچکترین تکه اش ، گوشش بود که تورکمنستان را نصیب آمد . این نظریه را پیش مرد کهنسالی بردم ، گفت پسرم ، استقلال را کی بالا برده بود که آن را پایین اندازد ، علت و معلولی گفته اند ، همین باران رحمتی که از آسمان بر روی صحرای لم یزرع قره قوم می بارد علتی در زمین دارد ، درست است  ابرهای سیاه و باردار از نقاط دور و درازی آمده اند ،  به حساب نیاوردن نیروی جاذبه زمین کار احمقانه ای خواهد بود .

پرده سوم :چراغ کلبه روشن است

 

پرده سوم مر بوط به نامه ای از تورکمنصحرای ایران است که به تایاق رسید ، جا دارد آن را به عرضتان برسانم ، چون در این نامه وضعیّت تورکمنصحرا بیان میشود و وضعیّت تورکمنستان نیز دست کمی از آن ندارد ، تنها با کمی تفاوت ، که در آن تنها نور اسقلال است که سو سو میزند و هیچکس نمی تواند آنرا انکار کند .

در آنسوی رودخانه ، در کلبه ای خاموش نور چراغی سوسو میزند  ، باد سهمگینی می آید ، در هوای سرد پاییزی با پاهای خواب آلود به سوی درختهای گز اطراف رود می روم ، ترس مرا فرا میگیرد ، روشنایی چراغ بر روی رودخانه افتاده است ، در حالیکه چشمانم به کلبه دوخته است ، داخل آب میشوم سردی آب بیشتر از تاریکی آزارم میدهد ، پاهایم سست میشود ، ناگهان صدای آوازی می شنوم ، پیش تر می روم ، دلهره ام شدید می شود ، آواز از سوی کلبه است .

سر انجام از رودخانه می گذرم ، هرچه به سمت کلبه پیش می روم صدای آواز تبدیل به ناله می شود، چند قدمی مانده به کلبه هیجانم شدید می شود ، در اتاق را باز می کنم ، ناگهان نور ناپدید می شود ، با شتاب به سوی رودخانه می دوم. در حالیکه پاهایم زخم شده است ، همان راه را بر میگردم ، نفسم آرام نمی گیرد .......

به سوی کلبه نگاه می کنم ، چراغ کلبه هنوز روشن است

 

پرده چهارم : مرض

نوقماق عزیز، از من دلگیر مشو ، آدم احمق طنز مینویسد ، هم دشمن برای خود می تراشد و هم دوستانش را از دست میدهد، من به این مرض دچار شده ام ، تنها علاج آن ، لبخند کوچولو ، کمی آمیخته به آگاهی است که دنبالش می گردم ، اگر داری دریغ نورز.

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 15:17  توسط تایاق  |