|
|
|
|
ا.گرکزی
انتظار
منینگ یولوم تیکن اؤلدی قار اؤلدی بهار گلدی ، سحراؤلدی سازاؤلدی دؤست کرونی گچیپ گیدیپ برمحال قاراشیب گؤزله ریم ، شؤنگا زار اؤلدی |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 22:54 توسط تایاق
|
|
||
|
|
|
|
ا.گرکزی
خواهش
یالباریارین آرنا ، مدام آقیپ دوونگ چئتللی یؤللاری ، مدام سؤکیپ دوونگ مین دریب طؤلقینه اکیت سن منی تؤق قؤینگدا قالیپ ، یؤقسه باتیب دوون |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 16:31 توسط تایاق
|
|
||
|
|
|
|
رباعی
دؤیغی دؤنیه سینده گزیاندیر شاهیر
علم دریاسینده یوزیاندیر شاهیر
مؤنگ یره یؤزله نیپ بیر مغنی آولاپ
دؤرت اؤرؤم رباعی دوزیاندیر شاهیر
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 3:56 توسط تایاق
|
|
||
|
|
|
|
ا.گرکزی
اخمد بیلن مغللیم
یاتیرمینگ سن اخمدجق نأمه نأشانگ کم میدی خرمن دئوئک دئویپ سن یادا اوقینگ کیم مدی جای یرینده ن قالجاق بؤل درسه جؤغاب برجه گ بؤل شیخ سعدینگ قصه سین یاددان اؤقاپ برجه ک بؤل اخمد جایدان ائراندی باریپ تختا سؤیندی ایکی الین قاوشیریپ باشین آشاق اگیندی اگر بؤلسه دیلینگ لال قؤلاق لارینگ کر که دال سن بیلن گپ له شیارین طاراپیم دیوار که دال اخمد آدم بؤلجاق بؤل درسه جؤغاب برجه گ بؤل نتیجه آلیپ سن اؤندان بر مقصدا بارجاق بؤل اخمدینگ رنگی اؤچدی اؤتانیپ قؤرقا دؤشدی درد اؤستینه اؤلاشیپ یؤره گی ائنجا دؤشدی اؤغلان جق لار بیلمه دی بیل سه ده دؤشینمه دی اؤلاردان یتن قایتا دگر دگمز سؤزمیدی دردی آیدیپ بیل مئدی آیت مه سادا بؤلمادی کمه لر آه و زاریم دییپ شیله سؤزله دی سئنگ ام انه نگ اؤلسه دی آتانگ سنی اؤرسه دی سن اخمد جیق دیمزدینگ یادا مانگا گؤلمه زدینگ انم پاخیر اؤلیپ دیر منی یکه قؤیپ دیر کیجی جه ک باللیمی هم اؤل انه سیز قؤییپ دیر آتام گیج آرا گئلیار یاداب اؤقی سی گلیار باللیم انه می گؤزلاپ آغلاب گیده سی گئلیار آتام اؤقی دان توریار غازابلاپ منی اؤریار یاتیریپ قویدرماسانگ سنی اؤلدیرین دییار اخمدینگ قارنی آجدی دردی هم باشدان آشدی یؤنه سعدینگ قصه سی شیدیپ اؤستینی آچدی مگر آدام آتالار بیر بیریندن دالمی دیر بیریسی اینجاب دردا اؤل بیری راحت می دیر کابیری اؤدا بی شه ر کمک ایتلاپ یابیشار دؤشون مه سه نگ آنگ ماسانگ یانار گیدیر توتؤشؤر سن اؤزینگ آیرا توتوپ ایتی برسه نگ ائربه دی شؤندا سنینگ آدینگا داقیپ بؤلماز آدیمی اخمدینگ اؤقان درسی هنیز سؤنقا یتماندی مؤغللیم گؤزله رینی ایکی چوقدؤم یاش توتدی هیچ عمرینده بودرسی بئیله آلیپ برمأندی گؤزده یاشین سوپیریپ اخمد ا شیله باقدی باراؤتیر اخمد اغلؤم دوشینیپ دیرسنینگ درسی باغشیلا رسینگ اخمد جان دؤشین مأندیم بو درسی |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 0:41 توسط تایاق
|
|
||
|
|
|
|
طنز از تایاق
09.01.2008
انرژی گرمایی حق مسلم ماست
قطع گاز به ترکمنصحرا نیزرسید ، مردم ترکمنصحرا معتقد هستند که عطای انرژی هسته ای را به لقایش بخشیده ایم .زمستان با برف و باران از راه رسید ، انرژی گرمایی حق مسلم ماست . رئیس جمهور احمدی نژاد در 12 دی ماه گفت : برعلیه نعمت خدادادی کفر نگید ، من این بارش برف و باران را برایتان تبریک می گویم ، فوقش درجه بخاری ها و وسایل گرمایی را چند درجه کمتر کنید ، اگر سردتان است برید بغل همدیگر ، کار خدا را چه دیدی همه اش حکمت است و رحمت ، یه بچه نازو نونوری هم نصیبت میکند والله بهتر ازاین چه میخواهی ، اسمش بذار برفعلی، یه پارچه سبز هم ببند دور سرش تا بشه بسیج سید علی . دریا و مرزهای شمالی را حراست خواهد کرد ، قربان آن شیر دلان مرز نشین . آقای محمد حسین منتظری رئیس اداره گاز شهرستان گنبدکاووس نیز منتظر نماند و دو روز است که با بلندگوها در سطح شهر آژیر میکشد تا درجه وسایل گازی را پایین بکشد . آقای منتظری تاکید کرده است ساکنان شهرستان باید آب گرمکن های منازل را از مدار خارج کنند . خیلی از جوانان نیز بطور ضمنی اعتراض کرده اند که خدای نکرده جایی از بدن ما در مدار بماند احتیاج به آب گرم داریم ، صحرای کربلا که نیست تیمم بگیریم ، آقای منتظری فرمودند : اینجاش مربوط به ادره بهداشت است ، میتونید به آب گرگان رود شیرجه برید در صورت عدم صرفه جویی در مصرف گاز از سوی مردم ، گاز این شهرستان را با دستهای خودم قطع خواهم کرد .رندی گفت : لازم نیست چیزی از مدار خارج شود ، الا دولت احمدی نژاد ......... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 3:14 توسط تایاق
|
|
||
|
|
|
|
یادداشت امروز تایاق
08.01.2008
به یاد 240 مین سالگرد تولدش ، چند طنز از مامد ولی کمینه
روزی گوش کمینه باد کرده بود ، شخصی از او می پرسد : آ...ی مامد ولی ، می بینم گوشهای الاغ را گرفته اید ، کمینه جواب میدهد : چکار کنیم مغزش را شما گرفته اید ، گوشهایش نیز به من رسید . در یک ضیافتی خان صدا میزند ، آی مامد ولی بیا پیش من بنشین ، کمینه پیش او می نشیند ، بعد از مدتی جهت مسخره کردنش می پرسد : مامد ولی امروزها فاصله ات با الاغ چند وجب است ؟ کمینه فاصله خود و خان را وجب کرده ، جواب میدهد یک وجب است |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 0:26 توسط تایاق
|
|
||
|
|
|
|
|
ترجمه ، یادداشت امروز تایاق
07.01.2008
رسید مژده که ایّام غم نخواهد ماند - چنان نماند و چنین نیز نخواهد ماند . (حافظ) نه قالیب دیر ، نه ده قالجاق سن بیلن - بیله گچمز مدام ایام غم بیلن
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 2:47 توسط تایاق
|
|
||
|
|
|
|
تایاق
یادداشت امروز
05.01.2007
موشها پایکوبی کردند از اینکه مار کبری را از سوراخش برای همیشه بیرون رانده اند ، ولی جغد پیری بر مناره این مخروبه نشست . خفاشهای بیشماری نیز بر سقف این مخروبه آویزان شدند . در یک شب مهتابی دور از چشم همه خفاشی به پرواز در آمد و پروانه ی زیبا یی را در نزدیکی دریا به کام مرگ فرستاد . |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 3:35 توسط تایاق
|
|
||
|
|
|
|
تایاق
یادداشت امروز
03..01.2008
در منزل دوستی مهمان بودیم ، به استقبال سال نو می رفتیم . چند خانواده ایرانی و آلمانی و ایتالیایی نیز دعوت شده بودند ، صاحبخانه دستش درد نکند همه نوع غذا درست کرده بود ، خوریم و رقصیدیم ، شادترین بخش موقعی بود که بچه های کوچک را در رقص و پایکوبی همراهی میکردیم . ته دیگی زرد متمایل به سوخته در داخل ظرف چشمک میزد ، توقماق آن را برداشت و با دستش خورد ، همراه آن دوست ایتالیایی نیز شروع کرد ته دیگی را با دست خوردن رضا ایرانی الاصل به توقماق گفت آبروی ما رفت ، توقماق گفت چطور مگه ؟ رضا گفت این فرهنگ عربهای بی فرهنگ است ، عربهای ملخ خور ، فرهنگشان را غالب ما کردند ، آه ، نمی دانی کوروش کبیر برای خود پیامبری بود ؟ توقماق گفت قربانت برم امام رضا ، مگر ما ایرانیها گاو نمی خوریم ، نه تنها گوشتش را می خوریم به استخوانها و پوستش نیز رحم نمی کنیم ، تیکه تیکه کرده ، کفش و کلاه و کاپشن میدوزیم . حالا دوست عزیز شما بگو کسیکه گاو می خورد وحشی است یا کسیکه ملخ می خورد ؟ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 23:43 توسط تایاق
|
|
||
|
|
|
|
|
تقدیم به ماهیگیران جوانی که به خاطر یک ماهی به دریا پیوستند
خبر داری که در صحرا چه ها با لاله ها کردند؟ که خاکستر کرده آنرا و بر باد صبا کردند به صد نیرنگ و زور اندر به خیاط جفا بردند لباس وصله داری را شنیدستی به تن کردند (چه شد چابک سواران را؟
که میدان را ظفر کردند) ندیده ای سواران را بر سرابی خطا کردند گرچه روزی گشتیش را که بر ساحل پناهی بود کشتی نجات آنرا ناخدایش فنا کردند . |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 22:29 توسط تایاق
|
|
||
|
|
|
|
هرچند این داستانواره را قبلا در وبلاگ گذاشتم ولی جا دارد به خاطر قتل ماهیگیر جوان ترکمن به نام حسام الدین خدیور از روستای چاپاقلی دوباره بازسازی کنم .
خواب مارال
هوا گرگ و میش بود که مارال از خواب بیدار شد ، به آرامی آراز را تکان میداد ، آ... را....ز – آ...را...ز دیرت میشود عزیزم ، بیدار شو . الیاس منتظرت است که باید به دریا بروی ، آ...را...ز بیدار شو عزیزم . مارال پنجره را باز کرد تا هوای سرد بیرون ، نیشگونی بر اندام آراز بزند و لحاف را از روی آن کشید و خود را بر روی آراز انداحت و شروع به جست و خیز کرد ، دست و سینه های آراز را مچاله میکرد . مارال تازه عروسی بود که امیدهایش را بر دنیای آراز بنا میکرد و ختده های آراز و مارال بود که فضای اتاق را پر میکرد و تا فاصله های دور میرفت . آراز سینه های ستبر و بازوانی موج شکن داشت که مارال به هنگام نوازش آن می گفت :آراز، تو که دریا را با سینه ات حمل کرده ای ، ببین ، امواج آن را با دستهایش نشان میداد و اما آراز بود که با یک نیروی ساده ، مارال را در هوا به طرفی میراند و باز قصه عشق ، تنیدن جسم در جسم و آمیزش روح در روح ، دوست داشتن و عشق بود که بر لبهای آراز و مارال نقش می بست . آراز تو دیرت شده است ، تا من چیزی آماده کنم ، شما لوازم صیدت را آماده کن . آراز به انبار رفت و چکمهه هایش را همراه با تور ماهیگیری و قلابهایش را برداشت و گونی پلاسستیگی بزرگی را نیز روی هم انداخت و همه چیز را محکم بست . برگشت و عجله کرد که دیرش شده است و به نوشیدن یک کاسه چایی داغ اکتفا کرد .اشگ در چشمان مارال حلقه زد. مارال چرا رنگت پریده است ؟ مارال نگرانی خود را پنهان میکرد . آراز گفت : بگو عزیزم چی شده است ؟ آراز میدانی من دیشب نتوانستم بخوابم . جان ما را به لب آوردی مارال ، بگو ، زودتر بگو ..... دیشب خواب دیدم که دریا طوفانی بود .... بعد چی شد ؟ چکمه های شما را آب برد. آراز خنده ای از ته دل بر آورد و مارال را در آغوش کشید و او را محکم در میان بازوان نیرومندش فشرد . مارال در خود احساس آرامشی کرد و با بوسه بر لب و گونه های آراز ، از او خدا حافظی کرد . خدا حافظ عزیزم، خدا حافظ. بسلامت بر گردی ، خدا پشت و پناهت ، چشم درراهم آراز. آراز موتورچوپا را ، دو ، سه بار بر هندل زد . گویا موتور نیز خواب مارال را تائید میکرد که نمی خواست براحتی روشن شود . آراز دستی بر شمع و سیمهای آن میکرد ، روغن و بنزین آن را دوباره ورانداز کرد و موتور را بر سرا شیبی هدایت کرد و با سرعت میدوید و موتور را همراه خود می برد که با یک جستی بر روی آن ، توانست آن را روشن کرد . آراز سر بر گرداند و لبخند بر لب دستی تکان داد ، مارال تا انتهای دیدش آنرا با نگاههای خود بدرقه میکرد . هوا گرگ و میش بود ، سردی هوا گونه های مارال را نیش میزد ، احساس تنهایی میکرد ، مارال برگشت تا قبل از بستن در ، نگاهای عمیقی به آن دور ، دورها انداخت . هنوز هم احساس میکرد نگاههای آراز دارد او را می پاید . آراز خواجه نفس را به سوی گمیشان می تاخت تا به موقع به الیاس برسد و از آنجا با وانت بار به دریا رود . لحظه ها به کندی میگذشت ، مارال در تب و تاب تنهایی بی قرار بود ، تمام رخت خوابها را جمع جور کرد و اتاق را سر و سامانی داد . روشنایی خورشید بالا و بالاتر می آمد که صدای در ، سکوت را شکست و بیکه با یک سطل برنجی ، زودتر از معمول به بیرون زد و راه طویله را گرفت تا گاوهایش را بدوشد. مارال سینه اش را به جلو آورد و صودتش را کاملا بر شیشه پنجره چسباند تا آواز بیکه را به هنگام دوشیدن گاوش بهتر بشنود . الیاس منتظر آراز بود .از دورآراز را دید که موتورش را کشان کشان به طرف منزلش می آورد. مهم نیست آراز ..... مهم نیست ..... البته به موقع رسیدی ، موتور را بده به من تا آنرا در گاراژ بگذارم . آراز نفسی تازه کرد و ماهیچه های سر و گردن را چرخاند و صدایی به استخوانهای تر قوه داد . رفیق چی شده بود ؟ نه الیاس ، گویا موتور هم با ما سر ناسازگاری دارد ، امروز دمار از روزگار ما درآورد . مهم نیست آراز ، مهم نیست ... الیاس مدتها بود که وانت بارش را روشن گذاشته بود تا موتورش گرم شود ، آراز تمام اسبابش را پشت وانت نهاد و هر دو از طرف گمیشان به طرف دریا روانه شدند . هوا صاف و دریا آرام بود ، حواصیلهای کنار دریا بر فراز کومه ها به پرواز در آمده بودند ، نیزارهای ساحل ، در آبهای کم عمق کناره ها، تکانی نمی خوردند ، همه چیز آرام پیش میرفت . آراز چه هوای مناسبی است ، امروز امیدوارم شانس به ما رو کند .... آراز در حالیکه لبخند بر لب داشت گفت : الیاس ، میدانی امروز مارال چه می گغت ؟ تعریف کن ببینیم ، چه میگفت ؟ خواب دیده که دریا طوفانی است . هر دو با صدای بلند خندیدند . حواست را جمع کن آراز .. گویا سیاست تمام نو عروسان است که می خواهند به شکلی شوهرشان را در نزدشان نگه دارند ... و صدای خنده های الیاس و آراز است که سکوت را می شکست و آرامش مرغابیها ی داخل نیزار را برهم میزد و آنها را گروه ، گروه به انتقال مکان مجبورشان می ساخت . آراز داشتی میگفتی ، دنباله خواب مارال چی شد ؟ بعد تعریف میکرد که ، چکمه های من را آب برده است . الیاس در حالیکه خنده هایش را از ته دل شلّیک میکرد ، می گفت که دریا چاره ای جز این ندارد که به چکمه های شما راضی گردد ، چونکه سالهاست حتّی یک تکه طناب کهنه را در بیداری به آن نمی بخشی . قایق آرام ، آرام از ساحل دور میشد ، الیاس و آراز پارو را به آرامی حرکت میدادند ، گاهی موجی آرام می آمد و قایق را از بلندای دامنه اش به سراشیبی سوق میداد و کار پارو زدن را آسانتر می ساخت . الیاس تور ماهیکیری را در آب رها کرده بود و هر دو سعی میکردند که به سویی روند ، هم صید بیشتر باشد و هم اینکه از نظر دید احتمالی انتظامات بدور بمانند . آفتاب بالا زده بود و تنها شعاع نور آن بود که با امواج ملایم سطح آب در هم می آمیخت و با وزش نسیم ملایم دریا ، صفحه زرین و نیلگونی را با دامنه های کوتاه می ساخت که قایق آراز و الیاس بر روی آن به آرامی می رقصید و به جلو رانده میشد. آراز یک لحظه مارال را در نظر آورد که دریای نیلگون آبی را در چشمان خود جا داده بود و به هنگام بیداری در صبح با رقص نور در آن ، آراز را در خود شناور می ساخت . الیاس با تلنگویی بر بدنه قایق ، آراز را به خود آورد . آ...را...ز.. کجایی رفیق ، کشتی ات که هنوز غرق نشده . نه الیاس ، فقط یک لحظه در فکر مارال بودم ... ول کن آ...را...ز ، ماه هم زن و بچه داریم ، هفت تا قد و نیم قد هم دور بر آن می پلکند . میگن آب کوزه تازه سرد است ، کار دنیا را باش ، آراز ، فرزند دریا را دارد ، طوفان مارال از جا میکند ، و شلیک خنده های الیاس است که آراز را نیز همراه خود می سازد و پاروها را با توان بیشتربه حرکت در می آورند . راست میگی الیاس ، دست خودم نیز نبود . آراز ، تا حالا همه چیز ما شده مارال ، آب دریا را گفتی که چشمان مارال است . ماهی سفید می گیریم ، میگی ساق پای مارال است . رقص مار ماهی نیز ، بی شباهت به رقص کمر مارال تخواهد بود . حالا بگو که چی کم داریم ؟ ما را بگو ، چرا آمده ایم به دریا ، اصلا می رفتیم با قایقمان کنار مارال می نشستیم و پارو می زدیم . آراز با گوشه چشمانش از زیر الیاس را می پایید و از سخنان کنایه آمیزو نیشگون الیاس هرگز در آمان نبود و الیاس مرد با تجربه و کهنه کاری بود که در کوران زندگی آبدبده شده بود و آراز هرچه داشت از او بود . الیاس رفیق شوخ طبع و مهربانی بود که قلبش در سینه برای یک ذره بدی به کسی نمی تپید . آراز از حرفهای او هرگز نمی رنجید و الیاس نیز می دانست که آراز مرد میدان است . نیمی از شخصیّت آراز را خودش ساخته بود و در کنار او با احساس و آرامش بیشتری کار می کرد . الیاس رو به آراز کرد و گفت : یواش ، یواش تور را جمع می کنیم و به کناره های ساحل می رویم تا به کومه نزذیکتر شویم . شما آماده شو و از آن طرف طنابها را بکش تا حلقه تور جمع شود . آراز با بازوان نیرومندش آخرین تلاشهاای خود را میکرد و هرچه به حلو میرفتند ، تور را به طرف خود می کشیدند و حلقه تنگ تر میشد . الیاس چنان چستو چالاک بود که به هنگام کشیدن تور ، دستانش بطور خارق العاده ای حرکت میکرد ، سطح آب در این ناحیه بعلت کشش تور بر هم خورده و تعادل آراز و الیاس را مشکلتر می ساخت ، دهانه تور در دستهای آراز و الیاس جمع شده بود و با آخرین رمق های خود حلقه های باقیمانده را به داخل قایق می کشیدند که هورای الیاس و فریاد شادی آراز ، همراه با توده ای از ماهیهای سفید ، حواصیلهای اطراف خود را نیز مست کرده بود و قایق ، آرام ، آرام به طرف ساحل کشیده می شد و در داخل آبهای کم عمق کنارها سینه بر نیزار سائید و تمامی اسباب و ماهیها به داخل کومه ای انتقال یافت . آراز رفت چایی درست کند ، گاز پکنیک را روشن کرد و کتری پر از آب را نیز بر روی آن جا داد و مدتی نگذشت که چایی آماده شد . الیاس ، الیاس ، بیدار شو ، بیدار شو .....الیاس ، خرو پفت را بگذار ببعد ، چایی آماده است . بیدار شو نوش جان کنیم . الیاس در حالیکه دراز کشیده و دست چپش را نیز از زیر تکیه گاه سرش کرده بود ، چایی را سر کشید . آراز ، ابنطور که هست ( آو ) ما بد نشده است و لازم نیست به شفق بمانیم ، ولی بهتر است به کومه مراد دایی سری بزنیم تا حالی ساز و کوک کنیم و هم شاید به کمک احتیاح داشته باشد . از میان نیزارها گذ شتند و چند کومه را نیز پشت سر نهادند و حالا رسیده بودند به کومه مراد دایی ، که الیاس با یک سرفه بلند و دو سرفه کوتاه ممتد فهماند ، از پشت در آشنایی می آید .... مراد دایی ، مراد دایی ، هستی ؟ الیاس بیا تو . الیاس حصیر دم در را به کناری زد و از پشت سر آن ، آراز نیز خود را کمی خم کرد . سلام مراد دایی ، سلام الیاس ، آراز سلام . چه عجب ، یاد ما فقیر و فقرا کردید. در کلبه ما رونق اگر نیست ، صفا هست . خوش آمدی آراز .... مراد فتیله سیاهی را در چراغ نسبتا کوتاه بر روغن جامد حیوانی نشانده بود و آرام ، آرام می سوخت .جریان هوای دم کرده اتاق ، قامت راست شعله آنرا نوازشی میداد ، پنجه پای راست در پاشنه پای چپ گره خورده بود و با یک نیم قوسی بر تنه ، سر را بر بالین چرکین گلداری لم میداد . انگشتان دست راستش از زیر توشط یک سیم گداخته به کمک دست چپش می آمد که در آن لوله باریکی از جنس نی بر یک (چلمی ) تعبیه شده بود و مابین انگشتانش انرا ماهرانه بر آتش میگرفت و لب بر لب نی نهاده ، پوکهای ممتدی بر آن میزد که در هر دم و باز دمش ، دود غلیظی به هوا بر می خواست که چهره مراد در پشت آن گم میشد . مراد دایی حالت چطور است ؟ الحمدالله ، الحمدالله ، روزی میگذرد الیاس . اوضاع (آو) هم که تعریفی نیست ، من که نمی توانم اینروزها کمرم را بالا بگیرم ، روماتیسم پاهایم نیز عود کرده است خبرت که هست ، اینروزها گشت و گذار را بیشتر کرده اند ، خیلی باید مواظب باشی الیاس ، خیلی آراز کاغذ نسبتا ضخیمی را که تا حالا در لای انگشتانش بازی میداد ، با آب دهان آنرا بصورت استوانه ای در آورد و با کندن دو سر آن به الیاس داد . الیاس سیم گداخته ای را از روی چراغ بر داشت و در حالی که استوانه بر لب داشت به جلو خزید و آنرا بر گلوله سیاه رنگی که در انتهای سیم دیگر داشت فشار داد . سوختن تریاک بود همراه با توده ای از دود که الیاس پوکهای ممتدی بر آن می زد ، سر را بالا گرفت و آخرین ته مانده های دود را از ریه هایش بیرون میداد که گفت : راست میگی مراد دایی ، راست میگی ، اینروزها آدم باید پشت سرش را نیز ببیند ، اگر اینها برای خود از دریا سودی نداشتند ، تا حالا آب دریا را برایمان خشکانده بودند . الیاس آوتان چطور بود ؟ خوب بود مراد دایی ، خوب بود . بهتر از روزهای قبل شد . به شفق که نمی مانید ؟ نه مراد دایی ، نه . اگر اجازه دهید همین الان رفع زحمت مییکنیم . چه زحمتی الیاس ، چه زحمتی ، مواظب خودتان باشید ، البته بهتر است از بیراه بروید . آراز آخرین حلقه های تور را نیز مرتب کرده آنرا داخل خلالی جا داد و در پشت وانت نهاد و گفت : الیاس تمام چیزها را بر داشته ایم ، می توانیم برویم . آراز از کدام راه بهتر است برویم ؟ امروز جمعه است ، شاید گشتی در کار نباشد ، میزنیم به جاده اصلی . وانت بار آرام ، آرام کومه ها را جا میگذاشت ، حواصیلهای اطراف تا نیمه های ساحل همراهی کردند ، آراز در پشت وانت بار بود تا در تعقیب و گریزها امکان آنرا داشته باشد بارش را به جایی بیاندازد . الیاس پدال گاز را بیشتر و بیشتر می فشرد ، وانت با سرعت هرچه بیشتر مسیر را به سوی کمیشان طی میکرد ، آراز خودش را گلوله کرده بود و کلاهش را تا انتهای گوشهایش کشیده و پوستین را نیز تا سر بالا زده بود . به یاد مارال چکمه هایش را ورانداز میکرد ، که آب آنرا نبرده باشد .انتهای دید آراز بود که آسمان بر زمین میرسید و با سرعت ماشین نیزارها و کومه ها از نظرش محو می شدند . ماشین در تقاطع راه اصلی بود که آراز از روزنه های باربند متوجه ماشینی شد که به طرف آنها سرعت می گیرد . الیاس ، الیاس ، ماشین طرف ما را گرفت .. الیاس هرچه در توان داشت پا بر پدال گاز گذاشت ، وانت با سرعت بیش از حد از جا کنده میشد ، آراز دهانش را به روزنه شیشه باربند چسباند و فریاد زد ، الیاس ، الیاس نزدیک میشود ، من خرناسه مرگ را دارم میشنوم ... تو که اینقدر ترسو نبودی آراز . الیاس نیز از شیشه بغلی متوجه شد که ماشین لانکروز انتظامات است ، به سرعت به راه فرعی و خاکی پیچید که لانکروز انتظامات در پشت گردو خاکهای بر خاسته از آن گم شد . الیاس بوی باروت را احساس میکرد که ناگهان صدای شلیک گلوله به هوا بر خاست ... آراز همچون پرنده تیر خورده در هم پیچید ، در حالیکه پنجه بر ماهیها زده بود سر ش را محکم بر میله های بار بند کوبید و تنها صفیر گلوله بود که شیشه وسط بار بند را به شدت شکسته و لکه هایی از خون آراز را بر داشببورت نشاند. الیاس فریاد میزد ، آ...را...ر ، آ...را....ز.....، آ.......را...ز الیاس ماشین را به کناری کشید و با سرعت در را باز کرد ه وانت را دور زد ، آراز را در خون غوطه ور دید ، نه ...آ...را...ز ، نه آ...را..ز.....، .نه ....نه..... آراز بی صدا شکسته بود و حتی فرصت نیافته بود آخرین کلامش را بر زبان آورد. الیاس ماشین را با سرعت تمام بسوی خواجه نفس راند ، تمامی افرادیکه در جلوی نانوایی به صف کشیده بودند متوجه سرعت غیر عادی وانت بار شده سراسیمه خود را تا لبه های جاده کشاندند و نگاههای خود را به دنبال آن میدوختند . الیاس وانت بار را برق آسا در مقابل منزل آراز ایستاند و مارال اولین فردی بود که سراسیمه از خانه خارج شد ، ما...را......ل ، ما......را...........ل کجایی دریا طوفانی شد... ما.......را........ل ، ما....را.........ل گیسو بر افشان ، آراز سوار بر امواج خون رفت .... ما.......را.....ل ، ما.....را.....ل ....خانه ویران شدیم ..... به تمامی قوم خویشان ، از گمیشان گرفته تا بند ترکمن ، قاراقچی و قارقی را خبر رساندند که موجی از جمعیّت بود و از میان هم همه جمعیّت ، صدای عرفان آخوند می آمد که فریاد میزد : لازم نیست میّت را بشوئید ، شهید را نمی شویند و کفن نیز نمی کنند ، آراز شهید است.... مارال و الیاس را بر پشت یک وانت تویوتا جا داده بودند تا به بیمارستان بندر ترکمن انتقال دهند ، مارال در حالت اغما تنها ضجّه های الیاس را می شنید که میگفت : آ....را...ز خونین کفن رفتی آ...را.....ز سوار بر امواج خون رفتی ما...را....ل ..دریا طوفانی بود ما...را....ل ..در...یا........ مراد دایی آخرین فرد از خواجه نفس بود ، با قامتی خمیده در حالیکه دستانش را بر صورتش گرفته بود ، در نزدیکی چادر آراز زانو بر زمین زد و گریه های آرام آسمان بود که هق ، هق گریه های مراد را یاری میداد ، خورشید در غم انگیزترین حالتش در پستوی زمین می خزید که چادر سیاهی به وسعت خواجه نفس بر فراز آن گسترده میشد . تایاق
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 3:39 توسط تایاق
|
|
||
|
|
|
|
فرا رسیدن سال نو میلادی را به همه دوستان تبریک عرض میکنم |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هشتم دی 1386ساعت 2:9 توسط تایاق
|
|
||
|
|
|
|
ا.گرکزی
دؤستیم ناز اؤچون
قارا تؤپراق گیزله یار بیزده ن سنی آنگمادیم تقدیرا ، کیم دوزدی سنی سؤزلاب دینگ برزمان طؤپانلی گؤنده ن بلکه ده شؤلاردان ساقلیار سنی هجران اؤدی میدی ، یؤره گینگ یاقدی حاسرات خنجرمی باغرینگه چؤکدی بیلمادیم کج فلک ناهیلی یقدی رباعی لانگ چؤلده ایزلیار سنی صحرا قارا گئییپ ، یاس توتیپ بؤگؤن سحرده گؤزیاشین ، دؤکیپ دور شوگؤن آسمانینگ یلدیزی اؤچیپ دیر بؤگؤن صبا سؤراب اؤتیر سحرده ن سنی یاغیش ده ک ، یاقمرده ک یاقاسینگ گلدی دریا بؤلیپ ایلی ، ازه سینگ گلدی قؤیمادی ناماردلار ، سارالیپ سؤلدی تشنه لب لر چؤلده ایسته یار سنی |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هشتم دی 1386ساعت 1:45 توسط تایاق
|
|
||
|
|
|
|
طنز داستانواره از تایاق
24.12.2007 توقماق در ضیافتهای قربانی
مخی جان صدا زد آی مردگلدی ، نورجان بیا قربان صدقه سی آماده است ، آی رحمان با شمام ، ابراهیم و اسماعیل را نیز خبر کن ، بعد دوشادوش توقماق به طرف منزلش رفت . سفره آماده بود ، گوشتهای قربانی آب پز شده بود ، توقماق با اشتهای تمام نوش جان می کرد ، همسایه ها بی کم و کاست دور سفره جمع بودند ، ملا قلیچ تنها آدم روحانی دم دست بود که در چنین روزها بدرد همه می خورد ، صحبتها داغ بود ، خداقلی سوالات مذهبی می کرد ، ملا قلیج با حرارت خاصی جواب میداد . موتوری دم در ایستاد ، نوری بود در این چند روز کار ش حسابی گرفته بود ، پوست گاو و گوسفند قربانی را می خرید ، پشت موتورش انباشته از پوست و روده بود ، از این رو به او نوری ائچه گی می گفتند ، اصلا خودش از این نام خوشش می آمد ، بارها رفته بود دم در ثبت احوال که به دنباله نامش کلمه ائچه گی را اضافه کند ، رییس ثبت احوال قبول نکرده بود چون در لیست انتخاب اسامی چنین چیزی وجود نداشت ، به جای آن به نوری پیشنهاد کرده بود اسمش را ابولفضل بگذارد از اسامی مقدس بود ممکن بود بازارش بگیرد رزق و روزیش را بیافزاید . نوری قبول نکرده بود ، آخه ابولفضلی در روستا بود ، معتاد بود ، خانه به خانه می گشت گدایی می کرد ، رزق و روزی نوری از پوست و روده باریک احشام بود ، عاشق چونه زدن بود ، دوست داشت بازارپوست درانحصارش باشد قدم اول را برداشته بود و خودش را به نوری ائچه گی قبولانده بود . با تعارف مخی جان سر سفره نشست و قاطی صحبت دیگران شد . عرازگفت امسال خیلی گرانی بود ، نتوانستم دوتا قربانی کنم ، ملا قلیچ گفت خدا قبول کنه ، مهم نیست ، از کسی که نداره خدا نگرفته است . الله مراد گفت شنیده ام گوسفندی که به پیشگاه خدا قربانی میشه باید سالم باشد . ملا قلیچ گفت بله ، بله . دقت کنید گوسفند نباید کر و لنگ باشه یعنی طوری نباشه که به قربانگاه کشان کشان آورده شود ، عراز با خنده گفت کی با پای خودش به قربانگاه دوان ، دوان میره ؟ دیگران نیز خندیدند . دوردی که همیشه با دیگران سر چنگ داشت و به دوردی (بؤق) معروف شده بود سوالات عجیب و غریبی میکرد ، ملا دادا ، اگر گوسفندی با سگی آمیزش کرده ، از آن برّه ای بدنیا بیاید که سرش گوسفند و تنه اش شبیه سگ باشد ، میشه در پیشگاه خدا قربانی کرد ؟ ملا قلیچ عمامه اش را جابجا کرد و گفت : اگر آن برّه بع بع کند ولی گوشتخوار باشد جایز نیست . حالت دوم ، اگر علفخوار باشد ولی عو عو کند باز هم جایز نیست . حالت سوم اگر علفخوار باشد و صدای گوسفند را در آورد میتوان آنرا قربانی کرد . حکیم قره گفت ماشالله قلیچ دادا ،هیچ سوالی پیش شما بدون جواب نمی ماند . قایلی دم در سیخ ایستاده بود و می گفت کسی جایی نره ، همه تان منرل من ، آلان سفره آماده است . همه رفتند آنجا و به همین ترتیب خانه به خانه می رفتند وسر انجام تا ته روستا منزل حاجی مراد رفتند ، ملا قلیچ سر هر سفره می گفت صدقه است بخورید ، خوب نیست ته ظرف باقی بماند ، توقماق تا خرخره خورده بود و دیگر نای راه رفتن نداشت ، پاهایش را دراز کرد و متکی نرمی را نیز زیر بغلش جاداد و به خواب عمیقی رفت . دیر وقت بود که از خواب پرید و به طرف دستشویی دوید ، معده اش ورم کرده بود ، نمی توانست نفس بکشد ، همه را پس داد ، مخی جان ماهیچه های گردن توقماق را گرفته بود و محکم ماساژ میداد. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 1:58 توسط تایاق
|
|
||
|
|
|
|
تایاق
یادداشت امروز
24.12.2004
آقای برینگ مان به زبان آلمانی گفت: فیرتسیگ ، ورتسیگ. گفتم ما هم این ضرب المثل را داریم قرق ، جرق . آقای برینگ مان به زحمت با دو چوبدستی بلند شد ، با لبخندی ملایم گفت فکر میکنم من دو دفعه جرق شده ام . |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 16:48 توسط تایاق
|
|
||