تبليغاتX
تایاق
طنز

یتییپ گلیان تازه ییل و نوروز بایرامنگیز قوتلی بؤلسین

غیش بولوپ نامه اؤچین دونگایین بوگون؟

گویز بولوپ نامه اؤچین سولائین بوگون؟

غربت - دا  غاپیمی قاقییپ دووربهار

یوررگیمده  امیت اکییپ دووربوگون

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 3:46  توسط تایاق  | 

طنز از تایاق

17.03.2008

 

شوربخت

 

ماتقلیچ دده توپید به قربان ، آی بی پیاز  برو ازدواج کن ، قد و قواره ات را توی  آیینه نگاه کن ، بیشتر از این میخواهی شتر شوی؟

 آه در بساط قربان نبود با سودا معامله کند، دید وام ازدواج میدهند ، رفت ثبت نام کرد تا ازاین طریق سرو سامانی بگیرد شاید بخت برگشته اش رو کرده ، گردونه بر وفق مرادش بچرخد .

 چؤلؤق گفت : راهی که می روی درست نیست قربان ، می افتی به چاه .

 قربان گفت ، حالا که دولت دارد کمکم میکند فرصت را از دست ندهم.

 چؤلؤق گفت این کمک نیست  آنهامیدانند هزاران نفر مثل شما بیکارند ، با طرح برنامه غلط می خواهند سر افراد را به بند آورند ، اگر راست می گفتند  ماهی بدست شما نمی دادند بلکه طرز ماهی گرفتن را به تو یاد می دادند میدادند . برو کاری دست و پا کن  ، ازاول بنا را درست بزن وگرنه دیوارت تا ثرّیا کج خواهد رفت .

ماتقلیچ دده هر وقت قربان را میدید حرفش را تکرار می کرد ، آی بی پیاز برو ازدواج کن ،هم  سن وسالهای شما دارند نوه دار میشند . کاسه صبر قربان لبریز شده بود ، از یک طرف بیکاری و بی پولی بود از طرفی دیگر دوستانش ازدواج کرده بودند ، عرف جامعه براین بود که جوانان درسن و سالی معین ازدواج میکردند ، قربان به خط قرمز رسیده بود  گفته های ماتقلیچ دده آزارش میداد، نتوانست تحمل کند ، وام ازدواج گرفت و کم کسریش را نیز از مغازه داران نسیه کرد . با رفتن زیر قرض  جشن عروسی  براه انداخت ،  دوستان و آشنایان همه خوشحال بودند ،ماتقلیچ دده ریش سفیدی کرده  به همه خوش آمد می گفت  قربان یک لحظه خود را خوشبخت ترین فرد دنیا احساس کرد ، عروس  با مراسم خاصی  به خانه قربان آمد ، مادرش نقل و نبات پخش کرد  تا قربان خوشبخت شود

ازدواج ،  زندگی قربان را بهبود نبخشید بلکه یک نانخور دیگر را به گرده اش اضافه کرد ،  کشتی قربان به گل نشست ، سر وکله طلبکاران پیدا شد .   چاره ای جز ترک منطقه نداشت . به شهر مقدس مشهد رفت تا بعد از سنگ بوسی  امام رضا کاری برای خود دست و پا کند  . دری نبود که قربان نزده باشد  در یک غروب غم انگیز ،  درمانده  کنار خیابان نشسته بود  پیر مردی به کمکش  دست یاری دراز کرد ، او را به منزلش برد ، یک گونی کوچک سیب زمینی  و یک اجاق گاز سوز داد . قربان سیب زمینیها را می پخت و به عابرین می فروخت

دم دمای غروب بود، خانمی راه خود را به طرف قربان کج کرد در حالیکه بچه ی  شیرخواری در بغل داشت و ناآرامی میکرد  به قربان گفت : میخواهم مقداری سیب زمینی بخرم  متأسفانه یک اسکناس صد تومانی دارم ، میتونید خردش کنید ؟ قربان تمام فروشش را شمرد ولی نمی رسید ، خانم گفت بچه را نگه دار تا خودم بشمارم وقربان چنین کرد ، بازهم نمی رسید ، پول را برداشت و با خود برد تا خرد کند . قربان مانده بود با یک بچه کوچک .

ساعتها گذشت خبری از خانم نشد، دیر وقت بود  بر نگشت ، قربان تازه فهمید بود به  سرش کلاه رفته است ولی با دیدن بچه امیدوار میشد و به خودش دلداری میداد که مادر است  بالاحره برمی گردد  . خیابانها خلوت  وسکوت همه جا را فرا گرفته بود ، خبری از خانم نشد . قربان با بچه کوچک سراغ منزل پیرمرد را گرفت تا بپرسد با این بچه چکار کند ؟ در را زد ، آن فرد خیّر را دید ، قضبه را از ابتدا تا پایان توضیح داد . پیر مرد گفت : پسرم چشم و گوشت را باز کن وگرنه کلاهت پس معرکه است ، اینها هنرمندان ماهری هستند که نقش خود را خوب بازی میکنند تا افراد ساده لوحی مثل شما را فریب دهند ، حالا برو این بچه را در مسجد بگذار و فرار کن ، مواظب باش کسی ترا نبیند .

قربان با احتیاط چنین کرد ولی از شانس بد قربان مأموری که او را می پائید فرصت نداد ، دستگیرش کرد و گفت دیشب هم یک بچه کوچک در این مسجد جا گذاشته اند ،  فکر میکنم کار شما باشد ، رفت بچه را آورد و به دست قربان داد ، حالا قربان با دوبچه در خیابان پرسه میزد .

قربان دید  وضع قمر در عقرب است ،  به منزل  پیرمرد نرفت  تصمیم گرفت به محله ی دیگری رفته بچه ها  را در مسجدی دیگر بگذارد ، داشت این کار را با احتیاط کامل انجام میداد ناگهان مؤذن وارد مسجد شد و فریاد کشید ،  دزد ناشی را بگیرید!

قربان پا  به فرار گذاشت ، مأمورین نیز ازراه رسیدند ،  دنبالش کردند . قربان مسیر راه پیرمرد راگرفت  مأمورین نیز دست بردار نبودند ، قربان رفت تو انباری و داخل یک جعبه بزرگ آرد مخفی شد ،مأمورین در جستجوی قربان سراسیمه وارد حیاط شدند ولی قربان از چشمها محو شده بود ، مأمورین تا حدّی داشتند ناامید میشدند که یک گاری پراز آرد از راه رسید و سراغ پیر مرد را گرفت ، پیر مرد از همان دور اشاره کرد تا کیسه های آرد را به انبار برده  داخل جعبه های آرد خالی کنند ، مقدار آردها به اندازه گنجایش جعبه ها بود . جعبه ایکه قربان در آن مخفی شده بود سریعترپر شد ، پرسیدند  آرد اضافی را چکار کنند ؟ پیر مرد گفت : غیر ممکن است ، مقدار آردها به اندازه گنجایش جعبه هاست  اگرجا نمیشه  با پتک بزنید تا جا بشه ، از شما چه پنهان اولین پتک فرود آمد، قربان پا به فرار گذاشت ، آرد سفید مسیر قربان را مشخص میکرد و مأمورین دنبال سر او میدویدند ،

قربان دستگیر شد و به زندان افتاد. در این مدت همسر قربان  از مغازه های بسیاری نسیه خرید کرده بود و به همه گفته بود شوهرش رفته کار کند و قول داده بود با دستی پر خواهد آمد و تمامی بدهیها را به موقع پرداخت خواهد کرد . بعد ازشش ماه قربان از زندان آزاد شد ،  به دیارش برگشت ، طلبکاران دم در خانه  صف کشیده بودند ، با دیدن قیافه قربان حالشان گرفته شد و با شکایتی که نوشته بودند  قربان را دوباره  روانه زندان کردند .

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 2:50  توسط تایاق  | 

یادداشت تایاق

15.03.2008

 

مهلت رأی گیری به اتمام رسید ، صندوقها از مساجد جمع شدند ، ماتقلیچ دده میکروفون را بدست گرفت و گفت: آی بی عرضه ها  من هر روز پنچ دفعه صداتان می زنم کسی به این مسجد نمیاد ، گاهی میشه حواسم پرت شده دو دفعه اذان صبح میگم ، چه شد خودتان را به یک وعده غذا فروختید ، آدم نمیشید ،  برید تا چهار سال دیگه گمتان را گور کنید ........بی پیازا.............

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 1:34  توسط تایاق  | 

نأمه دییپ

 

نأمه دییپ سؤیگینی، قاودیلار باغدان؟

نأمه دییپ سؤیگینی ، آتدیلار داغدان؟

سؤیگینی سؤیمه گینگ گناسی بارمی؟

نأمه دییپ سؤیگینی ، آستیلار داردان؟

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 2:30  توسط تایاق  | 

یاددشت امروز تایاق

14.03.2008

 

اشک تمساح

 

داشتم به ماتقلیچ دده تعریف می کردم ، کاندیدایی در استان گیلان برای سخنرانی به محله شفقت رفته ، با مکان خالی روبرو شده ، با گفتن السلام علیک یا اباعبدالله به شدت گریه کرده است ....

ماتقلیچ دده  صدایی به تسبیحش داد و  گفت : آی بی پیاز ، ابا عبدالله هم ازش بیزار است . .....

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 18:39  توسط تایاق  | 

یادداشت امروز تایاق

13.03.2008

 

خاتمی : با شرکت در انتخابات باید این بازی را به هم بزنیم ...

 

 پیر مردی تصمیم  گرفته  از جوی آبی بپرد. گفته : هی.ی.ی.ی.ی.ی. جوونی کجایی ؟ پریدن همان ، در رفتن باد نیز همان . پیر مرد  از صدایش خجل شده دور وبرش  را می پاید ، چون کسی را نمی بیند  به خودش می گوید : خودمانیم در جوونی هم هیچ گ......زی نبودی.

آقای خاتمی  یادش رفته در موقع ریاستش نیزهیچ گ....زی نبود .

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 23:20  توسط تایاق  | 

یادداشت امروز تایاق

12.03.2008

 

هدف

 

ازمؤذن محله مان ماتقلیچ دده پرسیدم  بهترین گزینه برای  انتخابات هشتمین دوره مجلس در ترکمنصحرا چه کسی می تواند باشد ؟ در حالیکه عمامه اش را روی سرش جابجا می کرد ، گفت : بستگی دارد  به اهداف رای دهندگان . اگر دنبال بهترین جفتک می گردند به الاغ رای دهند ........

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 2:44  توسط تایاق  | 

یادداشت امروز تایاق

11.03.2008

 

آلزایمر تیپ

 

خانم بانکویچ آلزایمر تیپ است ، ادعا دارد چشمانش نمی بیند ،می پرسم ساعت چند است؟ می گوید یازده و چهل وپنج دقیه و ده ثانیه ، میگم خانم بانکویچ دارید ثانیه را می بینید ؟ می گوید کی گفته آدم کور نمی تواند ثانیه را ببیند . سریع می پرسد خانم گرتا را ندیدی؟ میگم نه . خانم زیمر را ندیدی؟ میگم نه ، آخرش می پرسد پسرم را ندیدی ؟ میگم نه ، با شیرینکاری خاصی به اعصاب می رود ، گفتم مثل مربا شیرین هستید . گفت  مثل مریا نیستم ، چون مربا می چسبد  ، زیر لب گفتم شما نیز ......

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 14:0  توسط تایاق  | 

طنز از تایاق

10.03.2008

 

نتیجه انتخابات در ترکمنصحرا

 

آی امیرو ، امیرو

آی سلیمو ، سمیرو

بیائید ثبت کنید

نامتان را در اردو

ما زنیره ساموم

جنگجویان زالوم

رستم دستان داروم

شاه شبستون داروم

امروز وقت جنگو

خواب در خونه ننگو

گر من هم کشته شووم

امامم گفت شهیدوم

فرزندانم را بین اووو

پاسدار هست و بسیجو

جناب سروان پشت ماست

در ژاندارمو ، ادارو

آی ترکمن ، ترکمن

تیشه بر بیشه ات زدوم

دیگر شده است انقلاب

تیشه بر ریشه ا ت زنوم

کمونیست بی دینو

بی امت و بی پیرو

گوید به من کارگر

پرولتر و پر نیرو

خواهد زند گولم او

گویم موکه تره گو

من آرد شکر داروم

غصه زمین نداروم

گر در ترکمنصحرا

ما بزنیم یک اردو

آی سلطانی ، آمارلو

قربانعلی شیخ لنگو

بیائید توی اردو

تعیین می کنیم دیگر

رهبری را در اردو

صندوقها را باز کنید

رایها را شماروم

هفتاد هزار سیف الله

سیصد هزار سیدالله

سلطانی شد صد هزار

آمارلو چهارصد هزار

صد هزار ، چهارصد هزار

میشود پانصد هزار

این هم رای ممدالو

سنچرانی ، سنچولی

لطفی با سراوانی

عیسی زاده ، کده ای

قروتی با لگزایی

ائتلاف است با بزی

این جبهه آزادی

رایش شد نهصد هزار

مرحبا بر شیخ لنگو

با یک میلیون رای او

شد رهبر اردو او

آی آقایان گوش کنید

آی خانمها گوش کنید

هستید اگر موافق

خانمها او، او کنید

آقایان هو، هو کنید

قربانعلی شیخ لنگو

با یک میلیون رای او

هم رهبر اردو است

هم رهبر مردم است

هو ، هو ، هووووووووو

او، او ، اووووووووووو

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 21:28  توسط تایاق  | 

طنز از تایاق

08.03.2008

 

برنامه خدمات درمانی یک رئیس جمهور

 

به موءذن محله مان  گفتم : رئیس جمهورترکمنستان اعلام کرده است به زنانی که هشت فرزند و یا بیشتر به دنیا آورند ، امتیازاتی مانند خدمات مادام العمر دندانپزشکی تعلق خواهد گرفت .

ماتقلیچ دده گفت آی بی پیاز ، کسیکه هشت زایمان کند نه  دندان  برایش می ماند و نه دهان .......

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 23:6  توسط تایاق  | 

یادداشت امروز تایاق

 

روز  زن

 

8 مارس روز جهانی زن است ، همان زنی که خداوند بهشت را زیر پایش قرار داد  و جهنم را با لای سرش ما قرار داد یم . از دامنش به معراج  می رویم و خودش را تا نیمه تنش به چاه کرده  سنگسارش می کنیم . روزت مبارک باد .

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 20:1  توسط تایاق  | 

یادداشت امروز تایاق

06.03.2008

 

 

کانال تلویزیونی شهر کلن آلمان گزارشی میداد که چرا علائم راهنمایی و رانندگی در عابر پیاده  فقط تصویر مرد است و یا در چراغ سبز و قرمز تصویر مرد را سنبل قرار داده اند  و یا مهد کودک  را باتصویر زن با یک کودک  نشان میدهند . راه دوچرخه فقط تصویر دوچرخه مردان و حتی در نشان دادن راه موتور از تصویر مردی با یک موتور استفاده شده است . رپورتازی صورت داده بودند و نظر شهروندان را بخصوص زنان را جویا میشدند ، اکثر زنان اعتراض داشتند و بعضی از آنها نیز تغییر وضع  موجود را خرجی بیهوده می پنداشتند و عده ای نیز بی تفاوت بودند .

 این قضیه را داشتم به موءذن محله من ماتقلیچ دده تعریف می کردم ، گفت : بی پیازا قوانین ما را دزدیده اند ، این سنبل مختص جامعه ماست ، گفتم چطور مگه ؟ گفت  زنان ما نه دوچرخه سوار میشند و نه موتور ، یعنی به چنین علائم نیازی نیست . ثانیا زنان همیشه از پشت سر مردان حرکت میکنند و اصلا ما چراغ راهنما را نگاه نمی کنیم این راننده است که باید ما را ببیند  .  ایندفعه من گفتم آی بی پیاز ......

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 23:11  توسط تایاق  | 

طنز از تایاق

05.03.2008

 

 

خبروکراسی

 

خبروکراسی  همان معادل دموکراسی است  که فقط در ایران متداول است ، با این تفاوت که دمو (مردم ) در آن نقشی ندارند بلکه قدرت از آن خبرگان است . خبره از رجال است و رجال کسی است که دو وزنه ده کیلویی بیضی شکل از لای پاهایش آویزان است و علوم تمام دنیا را با یک پارچه بلند به سرش می بندد و عزم را جزم میکند تا  مشکل لاینحل را حل نماید و مشکل لاینحل نیز همان  مردمانی یتیم و ناقص الخلقی هستند  که توانایی تصمیم گیری را ندارند و  برآیند آگاهی سیاسی آنها رئیس جمهوری مانند احمدی نژاد است . ایشان با سفرهای گالیوری به این نتیجه رسیده اند که کاروان جهان دارد به منزل آخر خود نزدیک می شود و خون شهیدان ملت ایران که دنباله خون شهیدان پاک کربلاست در دنیا چه غوغایی به پا انداخته است ، هر جا می رود و با هر کس و هر قشری صحبت میکند ، خودش را در تهران و ایران می بینند . به اعتقاد ایشان 313 نفر برگزیده ، یاران منجی بشریت را تشکیل می دهند که از این تعداد 50 نفر زن هستند   شورای نگهبان تصمیم دارد تا این افراد را هرچه زودتر پیدا کرده  و اگر ممکن باشد مجلس را تقدیم آنها نماید ، به کوشش  شبانه روزی آنها تا حالا دویست کرسی آن رزرو شده است . 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 22:44  توسط تایاق  | 

غانیم اؤل

 

حق آیدارئن یؤز مه یؤز

اؤلسین غانیم ائزماائز

یؤنه بکلمان زادیم

دؤستیم اؤتیر دئزمادئز

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 0:41  توسط تایاق  | 

 

 

 

 

 

یاد داشت امروز تایاق

24.02.2008

 

 

گویند : ترکمنی با یک خانم ازملّیتی دیگر ازدواج کرد.چون زندگی در منطقه خودش بر وفق مراد نبود راه غربت را در پیش گرفت . در شهری غریب زندگی را ادامه داد و بعد از سی سال به منطقه خودش برگشت ، تمام خویشان ودوستانش او را در آغوش گرفتند ، یکی از دوستانش پرسید : راستی  بچه هایت زبان مادری را میدانند ؟

 ایشان جواب داد: بله بچه هایم خیلی خوب  به زبان مادری صحبت میکنند  ، لامذهب ها زبان پدری را بلد نیستند .

این قصه را داشتم به مؤذن محله مان  مد قلیچ دده تعریف میکردم ، در حالیکه زبانش  به زحمت در دهانش می چرخید

گفت : آی زن ذلیل

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 0:29  توسط تایاق  | 

یادداشت امروز تایاق

20.02.2008

 

21 - نجی فورال گونی ( خالق آرا انه دیل حورماتی اؤچین)

 

حازار شمالی د ه ک دیللریم اؤسسین

علیم دریاسیندا غارق بؤلوپ یوزسین

اؤنگ سؤنگ گلیپ صحرانگ باغرینا چؤکسین

ارته کی گلجه گ لر شؤیؤلی سؤک سین

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 17:41  توسط تایاق  |